تبلیغات
ناظم سرا - گذرگاه عافیت!!!!!!!
 
ناظم سرا
پروین می گوید:دل بی دوست دلی غمگین است.

 گر دست دهد زمغز گندم نانی
 وز می دو منی زگوسپندی رانی
 با لاله رخی و گوشه ی بستانی
عیشی بودت نه حد هر سلطانی
وقتی دلت برای عطا تنگ می شد ابوعطا می خواندی و می گفتی حریر تحریر باید رباعی باشد.یادت هست دفتر دویست برگ جلد قرمزت را که از وسط دو تا شده بود .درهر صفحه اش شعری یا نوشته ای نوشته بودی.بعد هم بلند شده بودی رفته بودی پیر بکران؛ تابلوی خوشنویسی درست کرده بودی.می خندیدی و می گفتی پیر بکران سلطان دوشیزگانی بوده که گله گله در پیرامونش می چریده اند .
یادت هست تابلویی را که در دالان عمارت سلطانی گذاشته بودی که"گزیده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"و من شبها که می خوابیدم همه اش به این فکر می کردم که گزیده رفتن چه صیغه ای است .متعه یا دایم ؟و تو می خندیدی که متعه ؛آن هم از نوع صیغه ی مبالغه.و من حالا شهادت می دهم که بعد از گوهر خانم هیچ زنی را لمس نکردی و چقدر بیچاره بود شراره که تیرهای نیتش همواره  بر سنگ گور گوهر خانم  می خورد.
وقتی شراره از ابواب جمعی عطا شد گریه می کردی و می گفتی اصول امپراطوریم را به باد داد.یادم هست یکی از اصولت این بود"پسرها تا مادرشان زنده است نباید زن بگیرند و دختر ها یت نباید مادر شوهر داشته باشند"و بعد که شراره از رقیه سلطان می نالید می گفتی خلایق هر چه لایق.
دلم برای آن دفترچه دویست برگ سرخ رنگ تنگ شده است.هر صفحه اش تجربه ی نسل های بشر را در سینه داشت.یادت هست به رامش می گفتی آدمی باید غر نزند و همیشه گوش به زنگ باشد که با کسی زندگی کند که یا از خودش سر باشد یا برابرش.در همه چیز.از فهم و شعور و درک و مال و ......
رامش سرخ می شد و می گفت نه. عشق بعد از ازدواج می آید.و تو از صفحه ی 124 دفترچه که مانیفستت بود می خواندی، عشق هرگز پس از ازدواج نمی آید آنچه می آید را نمی توان هرگز عشق نامید،آن نوعی از همزیستی مسالمت آمیز است  که گاه و بیگاه به بخارای آشوب تبعید می شود.پنبه های گوش رامش آمیب وار تولید مثل می کردند و تو در گوشه ی فراغتت گاه و بیگاه گریه می کردی.رامش نماد مجسم ضرب المثلی شد که"درونش خودم را کشته است و بیرونش مردم را"
یادت هست چقدر رامش –عروسک بابا_می کوشید دنبه دست گربه ندهد و کسی بویی از درون و بیرون آن عشق نبرد.
شراره هم گاهگاهی که بعد از ظهر جمعه می آمد بر این نیت بود که صندوق عقب آریای داریوش را پر کند تا خوراک یک هفته ی خودشان و دوقلوها تامین باشد.
از پسر هایت سخن نمی گویم که در حیات مادرشان زن گرفته بودند و این در قاموس تو جرم و خیانتی عظیم بود که هرگز قابل بخشیدن نبود.خیلی سال است آنها را ندیده ام.کسی از آنها خبر ندارد.
تازه ته تغاری بابا........رامش ،هم به اصولت پشت پا زد.سالها گذشت تا آن رامش زیر بار نرو در بعد از ظهر یک روز پاییزی در مطب دکتر مزدک بگوید حق با بابایم بود.
درس نخوانده بودی اما آبادان رفتنت تو را دایره المعارف زنده ای از تجربه بشری کرده بود.شاید اسفندیار معتمدی هم در نوشتن مقاله محمد علی فتاحپور به تو گوشه چشمی داشت.خودش به من گفت  تو را خیلی دیر شناخته است.
اما چه فایده ،نه ندامت رامش و نه گریه های شراره و نه واگویی خاطرات من در این وبلاگ ،هیچ کدام برایت نوشدارو نمی شود.
 حالا تو در گوشه ی گورستانی و من در خانه ام که به قول عطا به لانه مرغ بیشتر شبیه است تا خانه ی آدمیزاد ،بر کیبورد تازیانه می زنم و نمی دانم شراره و رامش در ملبورن ،خاطرات کی و کجا  را قرقره می کنند.
نمی دانم چرا هوس کرده ام که زودتر از موعد بمیرم.شاید دلیل اصلیش تو باشی.....شاید......




نوع مطلب : نوشته هایی از سر دلتنگی، 
برچسب ها : دلنوشته هایم،


درباره وبلاگ

عاشق ایرانم وخانواده و ادبیات و اینترنت.گاهگاهی هم مرتکب شعر می شوم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که از دلنوشته هایم شما را خبردار می سازم.8سال است وبلاگ نویسی می کنم.
یاد گرفته ام که تعصب نداشته باشم و به دنیایی بهتر بیندیشم.دوست دارم که انتقادهایتان را بشنوم.ببینم و بخوانم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که در ان از غفلتها نیز می نویسم.غفلتهایی که دوره مان کرده اند و پیرامون ما چنبره زده اند.
غفلت از اخلاق جانمان را پر شرنگ کرده و امید واری به فردای بهتر از فرهنگ لغات ذهنمان تبعید شده است.هر دوکیمیاهای گمشده روزگار ماهستند.من نیز چون شما خیلی وقتها دلم برای راستی و درستی تنگ می شود.اگر حس کردید انچه در این وبلاگ امده است با اندیشه و احساس تان نزدیک است در نقل مطالب این وبلاگ بکوشید که باعث خوشحالی من خواهد شد.
بر این باورم که امروزه ادبیات درمانی بیشتر از اب درمانی مفید است.شما نیز آن راامتحان کنید.بی گمان سودی از ان به دست خواهد آمد.
مدیر وبلاگ : مسعود ناظم رعایا
پیوندها
%