تبلیغات
ناظم سرا - خاطرات زین العابدین موتمن از روشنفکران(3)
 
ناظم سرا
پروین می گوید:دل بی دوست دلی غمگین است.
الان من بازنشسته فرهنگ و هنر هستم. بعد كه انقلاب شد آن اداره تبدیل شد به وزارت ارشاد جمهوری اسلامی (كارت شناسایی الان من بازنشسته وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است) در حالی كه تمام عمر به معلمی گذشت.

به هرحال آن رساله را كه ابراهیم خواجه‌نوری و آن جماعت چاپ كرده بودند دادند به من كه بیا و ببین. كتاب قبلاً چاپ شده اما از اداره ما نگذشته بود. (آن دوره از این كتاب‌ها زیاد چاپ می‌كردند به صورت قاچاقی) اداره سانسور ساواك این كتاب را به ما داد تا بررسی كنیم. من هم با آن طرز تفكری كه داشتم، طوری برآشفته شدم كه قلم را كه بر كاغذ گذاشتم 7، 8، 10 صفحه همینطور آمد و گزارش را به اداره دادم. 


یكی سر این كتاب خلقیات، من رسماً درافتادم و دیگری سر كتاب «حاجی بابا» من برای جمالزاده ارزش زیادی قائل هستم چون خودش یك پیشكسوت است در مورد ایران كتاب «حاجی‌بابا» را یك انگلیسی نوشته با دید تقریباً منفی. یك كشور عقب‌افتاده به تمام معنا ایران را معرفی كرده است. یعنی عیب‌هایی كه داشته همه را از زبان حاجی‌بابا و ماجراهایی كه بر آن گذشته شرح داده است. مرحوم جمالزاده هم یك نوع منفی‌بافی‌ در وجودش و آثارش و مقالاتش وجود دارد.

 

چون 16، 17 ساله بود و می‌دانید كه پدرش را در موقع مشروطه و استبداد صغیر محمدعلی شاه كه یك عده را اعدام كردند، جمالزاده را به كرمانشاه تبعید كردند و در همان كرمانشاه با دستور دولت كلكش را كندند. این بود كه این مرحوم پدركشتگی هم داشته و از 16، 17 سالگی هم كه از ایران خارج بوده است، رفت به آلمان و فرانسه و همه چیزش در خارج گذشت و یك ده، پانزده روزی به ایران آمد. در واقع ایران را از راه دور می‌دید. تحولاتی كه در ایران رخ داده بود را با دید منفی نگاه می‌كرد. در نوشته‌هایش ته مزه تلخی است و ایشان برای كتاب «حاجی‌بابا» مقدمه‌ای تأییدگونه نوشت و كتاب خیلی آبرومندانه به چاپ رسید.

 

با انتشار این كتاب هماهنگ نبودم كه منجر شد به نوشتن همان 7، 8 و 10 صفحه. منتها همان گزارش را من فتوكپی كردم و برای خود جمالزاده فرستادم. می‌خواستند از من بگیرند و در «تهران مصور» و مجلات پر هیاهو چاپ كنند كه گفتم: من برای قیل و قال و هیاهو این كار را نكردم. حسن نیت در این كار داشتم و من خود این را همراه با چند كتابم برای آقای جمالزاده پست كردم و گفت: من محرم‌علی خان نیستم من اهل قلم هستم كه گذشت روزگار و حوادث ایام ما را قل داد به اداره نگارش. من خودم اهل قلمم و با اهل قلم همگام هستم.

 

گاهی هم یك نوشته‌های نابابی خلاف مصالح مملكت، خلاف فرهنگ كشور چاپ می‌شود كه از اینها آدم خوشش نمی‌آید ... در واقع مضمون نامه، من خودم بودم و او خودش. یعنی غیر از آن احوال‌پرسی‌ها و سلام علیك‌ها. من هرچه اعتقاد راجع به جمالزاده داشتم نوشتم. او هم البته با تز خودش با طرز تفكر خودش. خب جمالزاده را همه دنیا می‌شناختند كه چگونه بوده است، من هم در حد خودم شناختم. [یك بار] ما رفتیم ژنو و گفتیم برویم سراغ آقای جمالزاده! طبقه دهم بود. ما رفتیم در خانه‌اش زنگ زدیم...

خودش دم در آمد و در را باز كرد. (من جمالزاده را ندیده بودم!) آن موقت هنوز پیر و شكسته نشده بود! مثل الان من بود 90 سالی داشت و خیلی سرپا بود. قیافه‌ای داشت، آدمی بود می‌آمد و می‌رفت. گفتم: من موتمن هستم. گفت: هان! هان! بله، بفرمایید داخل. دید من همان آدمی‌ام كه به خیال خودش پدرش را درآورده‌ام و موجب شده‌ام كه پاسپورت سیاسی‌اش را بگیرند و پدرش را درآورند و (در حالی كه اصلا اینچنین نبود) نشستیم و افتادیم به صحبت.


خلاصه، بعدا كسانی كه به دیدار جمالزاده می‌رفتند مثل ایرج افشار، به او می‌گفتند كه این موتمن كه تو خیال می‌كنی چنین و چنان است اینگونه نیست، اهل این حرف‌ها نیست. آدمی بوده كه معلمی می‌كرده و حالا گذرش به آنجا افتاده و خیلی هم به شما ارادت دارد و تازه دشمن شما هم نبوده (قبلا حالیش كرده بودند) من هم آنجا گفتم كه گرفتاری شما مربوط به كار من نیست.

 

قبل از اینكه من كتاب شما را ببینم و گزارش بدهم، آنها تصمیم‌شان را در مورد شما گرفته بودند. به هرحال از آن تاریخ باعث شد كه من یك مرتبه دیگر ایشان را ببینم، اما دفعه دوم (من در خاطراتم نوشتم) چنان ایشان مرا زده كرد (دیداری كه در ژنو داشتیم) كه گفتم به اصطلاح مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان یا بنده شر به ایشان نرسانم.

یك آدم منفی و ناراضی و مخالف بود. گفتم: آخر این انتقاداتی كه شما كرده‌اید، بالاخره هر جامعه‌ای، حتی جوامع پیشرفته را هم می‌شود با دید منفی ضعف‌هایش را عنوان كرد و بزرگتر جلوه داد.

(جزییاتش را درست به یاد ندارم اما در یادداشت‌هایم منعكس است) مدیر مجله بخارا آقای علی دهباشی كه به من لطف دارند و مجله‌شان را مدام برایم می‌فرستند خیال دارد كه راجع به جمالزاده نظریات مختلف را منعكس كند. من 4، 5 نامه‌ای را كه داشتم همه را به آقای دهباشی دادم و گفتم: به شرطی می‌توانید نامه‌های من و جمالزاده را منتشر كنید كه آن گزارش را كه به تفصیل نوشته‌ام چاپ كنید.

خلاصه آن دیدار آخری با جمالزاده آنچنان مرا زده كرد. (كر بود و مطلقا نمی‌شنید چه می‌گویم) بعد هم كه متكلم وحده بود، بنده بایستی می‌نشستم و فحش‌های ایشان را گوش می‌دادم، البته نه به من، به تشكیلات و همه چیز. به هرحال رابطه قلمی‌مان قطع شد. از آدم‌های موفق روزگار بوده است در عین حال یكی از نویسنده‌های پیشكسوت در نوگرایی بوده است.


بزرگ علوی

من یك بار بزرگ علوی را ملاقات كردم، آن هم نه وقتی كه در ایران بود. در خارج وقتی كه بنده مونیخ بودم ایشان خواستار ملاقات با من شد. كتابی داشتند می‌نوشتند راجع به ادبیات و تاریخ ایران. مقیم برلن شرقی بود كه دست كمونیست‌ها بود. آنجا كار می‌كرد و در واقع نان‌خور آن تشكیلات بود. اما كار ادبی انجام می‌داد نه كار سیاسی... آقای بزرگ علوی اطلاع حاصل كرد كه من در مونیخ هستم. اظهار علاقه كرد كه مرا ببیند.

 

من هم با كمال میل اظهار علاقه كردم و قرار شد برویم دفتر [یكی از دوستان] این یكی از خاطرات خوب زندگی من است... [در همان دیدار] من گفتم چطور شما اظهار علاقه كردید كه با هم ملاقاتی داشته باشیم؟ گفت: من دارم كتابی اینجا می‌نویسم و كتاب‌های شما، آن تحول شعر فارسی و شعر و ادب را دیدم و گفتم كه حضورا هم با شما صحبت كنم و آن موجب علاقه‌مندی من بوده است. خلاصه آن جلسه تا حدود نیمه شب طول كشید.

این آقای بزرگ علوی گفت: من عاشق ایرانم و می‌خواهم برگردم به ایران آن گرد و خاك كوچه و پس كوچه‌های محله عرب‌ها را دلم می‌خواهد سرمه دیدگانم كنم. آن جرنگ‌جرنگ استكان‌های قهوه‌خانه‌ها، دلم برایش لك زده، اما متاسفانه پایم از ایران قطع است و من محكومم و اگر بیایم باید بروم زندان و خلاصه از من خیلی اوضاع ایران را پرسید و گفت كه من كتاب‌هایتان را خواندم و از آنها 


استفاده‌های لازم را كردم و می‌كنم اما الان شما برای من به عنوان یك عاشق از اوضاع ایران بگویید. من هم انصافا تا آنجایی كه مقدور است برای یك آدم بی‌طرف (من یك آدم ضدكمونیست بودم و او نان‌خور كمونیست‌ها بود) صمیمانه وضع ایران را گفتم. گفت: اگر روزنامه‌های باطله و چند شماره قبل هم باشد، من آنها را به جان می‌خرم. تا این حد شیفته بود. گفت‌وگوی ما اقلا 4 ساعت طول كشید.


هدایت و چوبك

صادق هدایت به كافه روشنفكران می‌آمد. آنجا پاتوقش بود. من كتاب‌هایش را خوانده‌ام و با آنها آشنایی داشتم. یك جلسه با ایشان و صادق چوبك نشستم و از برخورد هردوشان زده شدم. به خصوص صادق چوبك كه یك جمله زشتی گفت كه قابل نقل نیست. دیدم اصلا اینها آدم‌های نرمالی نیستند، غیرعادی‌اند... به طوری زده شدم كه از همنشینی با آنها متنفر شدم.




نوع مطلب : بزرگان ادبیات ایران و جهان، 
برچسب ها : ادبیات،


درباره وبلاگ

عاشق ایرانم وخانواده و ادبیات و اینترنت.گاهگاهی هم مرتکب شعر می شوم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که از دلنوشته هایم شما را خبردار می سازم.8سال است وبلاگ نویسی می کنم.
یاد گرفته ام که تعصب نداشته باشم و به دنیایی بهتر بیندیشم.دوست دارم که انتقادهایتان را بشنوم.ببینم و بخوانم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که در ان از غفلتها نیز می نویسم.غفلتهایی که دوره مان کرده اند و پیرامون ما چنبره زده اند.
غفلت از اخلاق جانمان را پر شرنگ کرده و امید واری به فردای بهتر از فرهنگ لغات ذهنمان تبعید شده است.هر دوکیمیاهای گمشده روزگار ماهستند.من نیز چون شما خیلی وقتها دلم برای راستی و درستی تنگ می شود.اگر حس کردید انچه در این وبلاگ امده است با اندیشه و احساس تان نزدیک است در نقل مطالب این وبلاگ بکوشید که باعث خوشحالی من خواهد شد.
بر این باورم که امروزه ادبیات درمانی بیشتر از اب درمانی مفید است.شما نیز آن راامتحان کنید.بی گمان سودی از ان به دست خواهد آمد.
مدیر وبلاگ : مسعود ناظم رعایا
پیوندها
%