تبلیغات
ناظم سرا - مطالب مرداد 1388
 
ناظم سرا
پروین می گوید:دل بی دوست دلی غمگین است.

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی، شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی- لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم، سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی

- استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان.

۲- خبر آوردند که پیامبر، همه انسانها را به یک مهمانی بزرگ دعوت نموده است تا در پایان آن به مهمانان نمونه جایزه دهد.

برای خواندن بقیه این اس ام اسها sms و جملات زیبا ،
۳- آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام.
از طرف بهترین دوست تو: خدا (سوره بقره آیه ۱۵۲) “حلول رمضان مبارک”
۴- شهر الرمضان الذی انزل فیه القرآن (ماه مبارک رمضان دوری از گناه، ما انس با قرآن، ماه ضیافت الله بر شما و خانواده محترمتان گرامی باد. “طاعت و عبادت شما قبول درگاه حق”
۵- کاش که همسایه ما می شدی، مایه آرامش ما می شدی- هر که به دیدار تو نایل شود،یک شبه حلال مسائل شود. “یا مهدی ادرکنی”
۶- در میکده گشودند، خدایا مپسند، که درین بزم و طرب ما، سوی تقوا نرویم.
۷- سزاوارترین مردم به احترام کسانی هستند که به تادیب خود می کوشند.
۸- می گویند هر وقت آب می نوشی بگو یا حسین(ع)، این روزها که آب می بینی و نمی نوشی آرام بگوی یا اباالفضل(ع.)
۹- نهج البلاغه: آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است.
۱۰- کاش در این رمضان لایق دیدار شوم، سحری با نظر لطف تو بیدار شوم- کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان، تا که همسفره تو لحظه دیدار شوم.
۱۱- به خدا نگو مشکل بزرگی دارم بلکه به مشکل بگو خدای بزرگی دارم.
۱۲- در حریم کبریایی به کریم اهل بیت(ع) توسل بجویید. انشاءالله حاجت رواست.
۱۳- میلاد کریم سبزپوش آل فاطمه، محرم مادر، تنهاترین سردار لشکر حیدر و غریب شهر پیامبر تهنیت باد.
۱۴- من اسیر کرم گل پسر فاطمه ام، حسنی ام بنویسی به روی کفنم.(میلاد کریم اهل بیت، غریب مدینه حضرت امام حسن مجتبی(ع) مبارک باد.)
۱۵- روزه داران به رهش جان ودل ایثار کنید، امشب از جام تولای وی افطار کنید.(میلاد کریم اهل بیت مبارک)
۱۶- مهمانی حق چه باصفا شد، میلاد امام مجتبی شد.(این عید بر عاشقان مبارک)
۱۷- امام حسن(ع) فرمودند: بهترین نیکویی، اخلاق نیکو است.
۱۸- تا خدا هست و خدایی می کند، مجتبی مشکل گشایی می کند.
۱۹- بنگر به مرتضی که در این ماه روزه را، با بوسه از لب پسر افطار می کند.
۲۰- در امشب که سالگرد ۱۰۵۴ مین سال تاسیس مسجد جمکران است، کنار حرم آن حضرت دعا گویم.
شبهای احیاء یادت نره ما رو دعا کنی.
۲۱- تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی، شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی- لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم، سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی.
۲۲- غم به دلم نشسته، بابا داره پر می گیره.
۲۳- خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود.
۲۴- تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.
۲۵- به فرق نازنینش کی اثر می کرد شمشیر، یقینا ابن ملجم وقت ضربت یا علی گفت. (با تسلیت ایام شهادت مولای متقیان در مناجات شبانه شبهای قدر را التماس دعا دارم.)
۲۶- وقتی به دنیا میآیی در گوشت اذان می خوانند، وقتی می میری بر بدنت نماز می خوانند، به راستی چه کوتاه است عمر. (به فاصله اذان تا نماز)
۲۷- شب قدر سرنوشت یکسال ما تعیین می شود. این شبها را از دست ندهیم. برای تعجل فرج دعا کنیم.
۲۸- شنیدم عاشقی مستانه می گفت، اگر آتش به زیر پوست داری نسوزی گر علی را دوست داری.
۲۹- چشم ما و عنایت حیدر، دست ما و کرامت حیدر. یا علی(ع)
۳۰- فرشته ها برای آزادی انسانها از دستان شیطان و بخشش معاصی وبردن آنها به ملکوت مسابقه داده و منتظر ندای بنده های خدا هستند. اللهم لبیک. مرا دعا کنید.
۳۱- دعا بدون علی قابل اجابت نیست، که مهر اصل اجابت به هر دعاست علی- بزن تو دست توسل به دامن مولا، که درد جامعه را بهترین دواست علی(ع.)
۳۲- خورشید چراغکی ز رخساره علی ست، مه نقطه کوچکی ز پرگار علی ست- هرکس که فرستد به محمد(ص) صلوات، همسایه دیوار به دیوار علی ست.
۳۳- تاراج دل به تیغ دو ابروی دلبر است، مستی قلب عاشقم از جام کوثر است.
بر سر در بهشت خدا حک شده چنین، بختش بلند هر که گرفتار حیدر است.
۳۴- یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم، یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق به هر بی سروپایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست، یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم.
۳۵- شب قدر است و من قدری ندارم، چه سازم توشه قبری ندارم
مبادا لیله القدرت سرآید، گنه بر نالم ام افزون تر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد، ولی این بنده ات سامان نگیرد.
۳۶- دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع)، یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع)
وقتی که شکافت فرق او در محراب، گفتند مگر نماز می خواند علی(ع)
۳۷- از ذکر علی مدد گرفتیم، آن چیز که می شود گرفتیم
از بوته آزمایش عشق، از نمره بیست صد گرفتیم.
۳۸- خداوند فراموشی را آفرید، تا غیر او را فراموش کنیم.
۳۹- پرده از اسرار عالم باز شد، یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
۴۰- خدایا قدر ما را به قدر مولا علی نزدیک فرما.
۴۱- ای آنکه تویی ز سوز جانم آگاه
به درگهت آورده ام از غصه پناه
رسم است که تفحه ای بر دوست دهند
این تحفه ماست کوله باری ز گناه
۴۲- ۵ صلوات را نثار حضرت علی(ع) کن و این sms را به ۵ نفر ارسال کن تا در ثواب ۶۱ میلیون صلوات شریک شوی.

التماس دعا

منبع : روزنامه رسالت



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

صبح یک روز بهاری که هوا از فرط لطافت آدم را به یاد گونه های سرخ و سفید و پر طراوت دختر بچه ها می انداخت راهی شدیم .راهی به همانجایی که پیشتر از ما رفته بودند و و با تاکید می گفتند که گاهی مردم با دست پر از انجا برگشته بودند.
می خواستم بروم و ببینم که کیست؟کجاست؟ان پیرمرد دعا نویسی که می گویند با خواندن وردی همه مشکلات را بر طرف می کند.مجبور شدم همراهی داشته باشم.در شهری که نزدیک به اصفهان است از هر که سراغ خانه دعا نویس را می گرفتم در نشان دادن خانه از دیگری پیشی می گرفت.وقتی اسمش را می اوردم همه به من چپ چپ نگاه می کردند که چرا القابش را نگفته ام و برخی هم بی خبری مرا در این جرم دخیل می دانستند.به هر مکافاتی بود خانه را پیدا کردیم.وارد کوچه باریکی شدیم که اگر اسمش اشتی کنان نباشد بی سلیقگی شهرداری را می رساند.تنگ و تقریبا تاریک که انتهای آن در سبز رنگی ما را به بهشت ارمانیمان وارد می کرد.از در گذشتیم و وارد راهرویی شدیم که مهندسان راهسازی جاده های پیچ در پیچ چالوس را بی گمان از روی ان ساخته اند،پس از پیچ و واپیچ هایی که داشت, حیاط نسبتا کوچکی پیش رویت قرار می گرفت که به قول بعضی ها هر گوشه آن یک خبری بود.در اطرافش دو سه اتاق بود.اتاق موعود کذایی در گوشه حیاط قرار داشت .وقتی پای چپم را داخل اتاق گذاشتم و هنوز پای راستم توی هوا بود حالم بد شد. چشمم به************* فرش دوازده متری بسیار کثیفی افتاد که دست کم ۳۰ سالی بود شسته نشده بود.هر چه بعدها روی ان نگاه کردم گل و بوته ای ندیدم.کثافت انچنان رویش را گرفته بود که نقش همه جای ان یکنواخت بود.تنها از حاشیه سیاه شده ان می توانستی بفهمی که روزی فرش بوده است.سمت چپ اتاق ۱۰ تا ۱۵ سبد پلاستکی بود که پر بودند از لباس های کهنه ،کاغذها و پاکتهای پاره و مچاله شده،دفتر و کتابهای پاره ، نان خشک، وخیلی چیزهای دیگه که به فکر شما نمی رسد.پیش خود گفتم نکندخواب می بینم و اینجا قراضه فروشی های کرکوند است .سبدها به طرز عجیبی روی هم افتاده بودند و قسمت بالای انها با میخی به دیوار کوبیده شده بود.۱۰ کت کثیف در رنگها و مدل های مختلف آویزان بود. کمی آن طرف تر در گوشه اتاق سکویی سیمانی بود که سماوری روی آن بود وجلوی سماور چند موازئیک که آنقدر چایی روی آنها ریخته بود که رنگ موزائیک ها کاملا عوض شده بود.روی موزائیک ها کاسه بزرگ قرمز رنگی بود که اب اضافه سماور در ان می ریخت وکنار تر یک سینی وچند استکان ولو بودند.
گوشه بالای اتاق دقیقا همان منظره سبدهای پر از آشغال و لباس های پاره را می دیدی .جلوی دیوار و در انتهای اتاق یک دکور چوبی بود که توی قفسه های آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا می شد. از آهک گرفته تا آب خاکشیر و عرق نعنا و بومادران و مهره مار و عرق چهل گیاه و داروی رفع طاسی. پنبه و الکل و پیک نیک، گل و گلدون ، تکه های چوب ،میله های فلزی، تکه های کاغذ، و هزارو یک چیز دیگر.
هر کس که انجا رفته بود بر روی دیوارها یادگاری نوشته بود. فرشته قرارمان یادت نرود.دنیا و بداغ اباد.عشق منی پرادنبه و گاهی هم شماره تلفن و موبایلی .یکی هم قحطی جا داشته انجا برای مغازه اش تبلیغ کرده بود.گویا داروی نظافت می فروخته است از فروش نوار بهداشتی و گنج یاب تا بیمه …می شد تبلیغ دید.چند تا صندلی شکسته و در به داغون اطراف اتاق بود و دوعدد میز برزگ بالای اتاق. اطاق ویژه بانوان و اطاق ویژه اقایان همانند بود.خانمم تعریف می کرد روی صندلی ها ،خانم هایی نشسته بودند که می گفتند از ساعت ۶ صبح تا آن وقت که ۱۰ صبح بود منتظر بودند .بالاخره انتظار به پایان رسید وساعت ده و سی دقیقه بامداد******** پیرمرد ۸۰ ساله ای که بسیار هم چالاک بود وارد اتاق شد،بلند بالا بود و تنومند.کلاهی نخودی رنگ بر سر داشت که از اطرافش موهای کثیفش بیرون بود.با خود گفتم پیرمرد هشتاد ساله و ژل؟.اندکی بعد دیدم موهایش از بس کثیفند چرب چرب شده اند.پیراهنی پوشیده بود که بی شک دو ماهی می شد رنگ اب را به خود ندیده بود. تاید و شوما پیشکش.کتی قهوه ای رنگ پوشیده بود و روی ان یک کت سرمه ای که جیب های هر دو کتش پر از نبات و پولکی و نان خشکه بود.شلوار دبیتی پوشیده بود و گیوه هایی که از بس کثیف بودند نمی شد بفهمی روزی سفید بوده اند یا زرد.
پیرمرد پشت یکی از میزها روی صندلی مخصوص خود نشست و خانمی کنار او قرار گفت هر از چند گاهی دستش را در جیب کتش فرو می برد و تکه ای نان خشک بیرون می آورد و در دهانش می گذاشت و بعد هم از یکی از خانم های جمع حاضر در خواست چایی کم رنگ می کرد، خانم ها با شتاب بسیار می کوشیدند گوی سبقت را از هم بربایند و چایی را بادست خودشان بریزند و به دست پیرمرد بدهند ،پیر مرد چایی را هورت می کشید و مرا بی اختیار به یاد فین بالا کشیدن بیست و پنج سال پیش در کلاس درس می انداخت. کلاهش را از سر برمی داشت و دستش را توی سرش می کشید و گاهی سرش را می خاراند.اگر از نزدیک می دیدی می شد رد چرکهای سرش را زیر ناخنهایش به خوبی دید و بعد هم دستی به داخل پیراهنش فرومی برد و زیر بغلش را می خاراند. و بعد دستش را درمی آورد و انگشتش را داخل بینی فرو می کرد و کمی می چرخاند و چون از تماس گرفتن با خارجه نا امید می شد قلم به دست می گرفت و شروع به نوشتن می کرد .
روی کاغذهایی می نوشت که سیاه بودند.نمی دانم با چه رنگی روی ان کاغذهای کثیف می نوشت.از نوشتن که خسته می شد دستش را داخل جیبش می برد تکه ای نبات بیرون می آورد و از آن زن یا مردی که برای حل مشکلشان به نزدش امده بودند نام خود و مادرش را می پرسید و چیزی زیر لب می گفت به نبات فوت می کرد و به دست زن و یا ان مرد می داد تا انها ان را بخورند یا به رقیب عشقیشان بدهند با در اب حل کنند و در خانه مورد نظر در هفت صبح بپاشند و مشکلشان حل شود. این صحنه برای همه مراجعه کنندگان تکرار می شد و مردم مثل اینکه این نبات شفا بخش است سریعا آن را در دهانشان می گذاشتند.یک ساعتی بود که آنجا نشسته بودم و با تعجب به همه چیز نگاه می کردم . خانمی //////////که از۶ صبح آنجا بود بالاخره ساعت ۱۱ صبح کارش تمام شد ورفت و نوبت به ارباب رجوعی دیگر رسید کنجکاو شده بودم بدانم مشکلات این زن و مردها چیست بنابراین سر صحبت را با کسی که کنار دستم نشسته بود باز کردم، از اوپرسیدم شما چه مشکلی دارید،و او گویا تمام غصه هایش بر سر زبانش بود و منتظر این سئوال تا شروع به درد دل کند گفت برادرم ۳ ماه است زنی را صیغه کرده و حالا هرکاری می کند این زن دست از سرش برنمی دارد مرا این جا فرستاده تا برایش دعایی بگیرم تا پیش چشم آن زن سرد و سیاه شود .کاش می توانستم همان قدر که در دل به او و برادرش خندیدم در ظاهر هم بخندم تا بفهمد که چقدر حرفهای او عجیب و خنده دار است ،گفتم خب برادر شما بعد از اتمام مدت صیغه دیگه کاری به او نداشته باشد گفت نمی تواند او را از خود دور کند!!!!!!!!!!!.
پیرمرد دوباره وارد اتاق شد و با ورود او مردی از اتاق خارج شد حتما او هم دعای مورد نظرش را گرفته بود.حالا نوبت خانمی رسیده بود که می خواست خواستگاربخت برگشته دخترش را مجددا به خانه بازگرداند، جالب این بود که سخت گیریهای او و خانواده اش باعث فراری شدن خواستگار از خانه شان شده بود و حالا او می خواست با دعاهای این پیرمرد او را دوباره به خانه بازگرداند.زن دیگری دعایی می خواست تا شوهرش از کویت به ایران باز گردد . و مرد کچل زردنبویی که سامسونتی داشت دعایی برای پسرش می خواست که هوس گرفتن زن دوم داشت.
کسی امده بود تا پیرمرد برای او دعا کند که دخترش عشق پسر همسایه را از سر بیرون کند و به پسر خاله اش شوهر کند.پیرمرد دوباره از اتاق بیرون رفت ،این بار به مدت طولانی و پس از بازگشت و اعتراض همه گفت برای کاری به نزد پزشک شهر رفته بوده است و با خنده گفت پزشک با التماس از من دعایی خواست، این دیگر از همه خنده دار تر بود ، با خودم گفتم حتما او هم دعا را برای رونق کسب و کارش می خواسته و به امید اینکه هر روز تعداد بیماران بیشتر شود.
پیرمرد از مردی که روی صندلی کنار دستش منتظر بود خواست تا جعبه وازلین داخل دکور اتاق را به او بدهد تا*********** کف پایش بمالد.وازلین را با انگشتان کبره بسته اش بر پایش مالید.پایی که از بس ترک خورده بود و قارچ بر روی ان بود؛دیدنش, ادمی را به قی مبتلا می کرد.پس از انجام این کار از جا برخاست و دست و صورت خود را زیر شیر سماور و داخل همان کاسه بزرگ قرمز رنگ شست و من به قطرات آبی نگاه می کردم که از اطراف دستانش در استکانهای داخل سینی می ریخت و بعد از آن به چایی نگاه کردم که مردم داخل استکان ها می ریختند و با ولع هرچه تمام تر نوش جان می کردند.
وقتی دوباره پیرمرد از اتاق خارج شد از پسر جوانی که از صحبتهایش معلوم بود با خانواده او نیز آشناست پرسیدم چرا این قدر این جا کثیف و بهم ریخته و نامنظم است!!؟ او روی صندلیش جابجا شد و گفت اگر اینجا اینطور نباشد که اجنه به سراغ پیرمرد نمی آیند ،او باید اینجا را کثیف نگه دارد تا اجنه به سراغش بیایند،کمکش کنند تا مشکلات مردم را حل کند!!!!!!!!!!!!!!. با گفتن این حرفها همه حاضرین در دلشان احساس اطمینان بیشتری کردند و با تکان دادن سرهایشان و گرفتن قیافه های حق به جانبی که بلاهتشان را می پوشاند حرفهای او را تائید کردند با خودم گفتم اگر لازمه ارتباط او با اجنه برکثیف بودن اتاق است پس دلیل کثیف بودن خود او چیست؟
ساعت حدود ۳ بعدازظهر بود سروصدای همه بالا رفته بود که پیرمرد دوباره به اتاق برگشت و زنی که همراه با خواهر شوهر خود به امید درمان شوهر مریضش امده بود که بیماری عصبی داشت روی صندلی کنار پیرمرد نشست و شروع کرد به توضیح اوضاع و احوال شوهر بیمارش و این دیگر از همه چیز برایم عجیب تر بود که چطور او می خواست با نوشته های این پیرمرد قید داروهای اعصاب شوهرش را بزند.پیر مرد به او گفت این نباتهارا که به تو می دهم در اب حل می کنی و به شوهرت می دهی.زن گفت قرص های اعصابش را چه کار کنم و دعا نویس گفت از انها کم کن.
ساعت حدود ۵ و نیم بعد از ظهر بود، دیگر حوصله ماندن و دیدن این صحنه ها را نداشتم از خانه پیر مرد بیرون امدم در راه بازگشت یک لحظه ذهنم از این همه وقایع عجیب و غریب که دیده و شنیده بودم خالی نمی شد،با خود گفتم اگر همه ما قبول داریم که «یدالله فوق ایدیهم» و در قران خود خداوند می فرماید:« و من یتوکل علی الله فهو حسبه: هرکس کارهایش را به خدا واگذار نماید پس همان برای او کافیست » پس دیگر این کارها برای چیست؟نمی دانم و هنوز هم نمی دانم.داشتم بر می گشتم.پیر زنی در حال ورود بود.رو به من کرد و گفت مشکلت حل شد؟؟هیچ چیز نگفتم و بغض گلویم را گرفت.نمی توانستم گریه کنم.گاهی دلم می خواست بخندم.خانمم به من نگاه عاقل اندر سفیهی می کرد.گیج بودم و داشتم با خودم می گفتم فردا باید دوباره بیایم تا پیرمرد دعایی برای بر طرف کردن گیجی به من بدهد.ایا نباید بر می گشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

نفاق در بین خانواده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند . همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و سرافراز بوده اند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند .

دیگر بس است . گفتارم به داراز کشید . فرزندان من پس از مرگ بدنم را در طلا یا نقره یا امثال آن نپوشانید . زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید که منشا نیکی و ثروتها و زیبایی هاست . من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این آسایش برایم از تمامی لذتهای زندگی بالاتر بود . اکنون حس میکنم که

ادامه این مقاله را با کلیک کردن بر روی ادامه مطلب بخوانید

روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام . این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت . اگر از میان شما کسی میخواهد که دستم را لمس کند و فروغ چشمم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نیستم دورم گرد آیید . حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید . پس از مرگ همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جان من در آن خاک شده است فراخوانید و از همگی آنان پذیرایی کنید . از هر شهری که آمدند بگذارید که با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند . زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود . اینک برای آخرین بار میگویم که بهترین ضربتی که به دشمنان میتوانید وارد کنید این است که :

با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید

پسران من خدا یار و یاور شما باشد . بدرود من را به مادرتان برسانید . یاران حاضر و کسانی که در این مکان نیستند برای همیشه با شما بدرود می گویم .پس از ادای این سخنان حضار برای فشردن دست کوروش بزرگ پادشاه دادگسترشان به کنار وی رفتند و پس از ساعتی کوروش بی صدا و آرام بر بستر مرگ جای گرفت و روان و خاطری پایدار و بزرگ منشانه از خود به جای گذاشت

گذری بر زندگی کوروش بزرگ

کوروش دوم ، معروف به کوروش بزرگ یا کورش کبیر ( ۵۵۹-۵۲۸ پیش از میلاد ) شاه ایران ، به‌خاطر بخشندگی‌، بزرگ منشی ، بنیان گذاشتن حقوق بشر ، پایه گذاری نخستین امپراطوری چند قومیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و… شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دوره‌ی شاهنشاهی ایرانیان می باشد. واژه کوروش یعنی “خورشیدوار”. کور یعنی “خورشید” و وش یعنی “مانند”.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان ، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود ، ‌او را سرور و قانونگذار می نامیدند . یهود یان این پادشاه را به منزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند ،‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده ، بسیاری از بزرگان جهان ذوالقرنین قرآن فرزند نیک سرشت خداوند را کوروش هخامنشی میدانند و نصبت دادن آن را به اسکندر ملعون کاری ابله هانه میدانند . کوروش سرسلسله هخامنشی ، داریوش بزرگ ، خشایارشا ، اسکندر مقدونی گزینه هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته ، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن ، تورات ، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می باشد.

دوره جوانی

تبار کوروش از جانب پدرش به قوم آریایی پارس‌ می رسد که برای چند نسل بر انشان , در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینۀ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده است. بنیاد‌گذار سلسلۀ هخامنشی, شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰ می‌زیسته است. پس از مرگ او, تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و آرسامس فارس, بعد از آن‌ها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک پادشاه قبیله ماد و دختر شاه آرینیس لیدیه, ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت , گزنفون , و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند, بیشتر شبیه افسانه می باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس , و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت, آژدهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد] و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندان فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژدهاک بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زاده‌ی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمه‌ی ددان گردد.

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او, فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.

روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: “تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است, چنین کنی؟” کوروش پاسخ داد: “در این باره حق با من است, زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته مجازات می باشم, اختیار با توست.”

آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: “این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است.” اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژدهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاک که از او پرسید: “با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟” پاسخ داد: “پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم”.

کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی ایرانیها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت

دوره قدرت

هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست امپراتوری ایرانی ماد بوسیله پارسها که کشور دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها رسید, اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او از را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه  پادشاهی ماد و پارس را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود و اتحاد این دو تیره آریایی ایران را بنا کرد . کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید ، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود ، خردمندانه از کرزوس ، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید . اما کرزوس در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی ( قزل ایرماق امروزی در کشور ترکیه ) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه ، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژ سارد که آن را تسخیر ناپذیر می پنداشتند ، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره های آن سقوط کردو کرزوس، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونان یان رسانید . نکته قابل توجه رفتار کوروش پس از شکست کرزوس است . کوروش، شاه شکست خورده لیدی] را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند ، مشمول عفو شدند . پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت ، هریو ( هرات )، رخج ، مرو ، بلخ ، زرنگیانا ( سیستان ) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا ) و ثتگوش (شمال غربی هند ) را مطیع خود کرد . هدف اصلی کوروش از لشکر کشی به شرق تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت . کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران ، وسعت سرزمین های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد . حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود . البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس « نابونید » پادشاه بابِل،‌ همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش بینی های پیامبران بنی اسرائیل درباره ازادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.

بابِل بدون مدافعه در ۲۲ مهرماه سال ۵۳۹ ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند ، پادشاه محبوس گردیدو کوروش طبق عادت در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (۵۳۸ق.م ) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد . با فتح بابِل مستعمرات آن یعنی سوریه ، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان شناسان و حتی حقوقدانان دارد . او یهود یان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود ، کمک های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنا ن نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است.اسکندر پس از رسیدن به ایران و پارسه همگی را به آتش کشید و ویران نمود ولی پس از رفتن به آرامگاه کوروش بزرگ هرگونه صدمه زدن به آرامگاه کوروش را ممنوع نمود و به وصیت وی که در آنجا حک شده بود عمل کرد و آن را سالم گذاشت و رفت تا برای ایندگان باقی بماند . خود اسکندر که دشمن ایرانیان بود نیز کوروش را الگوی و رهبری بزرگ می پنداشت . به باور بسیاری از حقوق دانان کهن آمریکایی و انگلیسی کتاب کوروپدیا – کوروش بزرگ سرلوحه بنیان گذاران آزادی و دموکراسی غربی در جهان بوده است . در جهان امروز یونسکو کورش بزرگ – اسکندر مقدونی و سزار  را سه ابر مرد جهان معرفی کرده اند . ولی به راستی موج تبلیغات گسترده غربیان برای سزار و اسکندر یونانی کجا و گمنامی کوروش بزرگ از آسیا که الگو و سرور اسکندر و سزار بوده است کجا ؟ اسکندری گویی اینکه از دیدگاه بزرگی و دانش جهانگشایی برترین روزگار خود بوده ولی فساد اخلاقی و زندگی آلوده اش بر همگان آشکار است . حال آنکه شخصی مانند کوروش بزرگ از همه لحاظ بر سزار و اسکندر برتری داشته است و نامش در قرآن به نام ذوالقرنین و در تورات به نام کوروش فرستاده خداوند آمده است ولی هرگز سخنی از او در ایران نشده است . تندیسی شایسته و بایسته این ابر مرد جهان در ایران وجود ندارد . فیلم و مستند جهانی شایسته وی ساخته نشده است . نامش برای آغاز سال آورده نشده است . فقط ملت ایران بودند که هنوز پس از هزاران سال از درگذشت وی در هنگام آغاز جشن ملی نوروز با سبدها و دسته های گل راهی آرامگاه ابدی وی در پاسارگاد می شوند تا ادای احترام کرده باشند و با منش – کردار و ایران دوستی او پیمانی دوباره بسته باشند . امروزه تندیس این بزرگ مرد ایران زمین در سازمان ملل متحد , آمریکا , استرالیا برپا است و به زودی در تاجیکستان , هند , آلمان و اسرائیل نیز نصب خواهد می شود . شادی روان پاک این ابر نیک منش جهان را از یزدان پاک خواستاریم . . .

پیرامون گزنوفون نویسنده زندگی کوروش بزرگ

گزنوفون در سال ۴۳۰ قبل میلاد در شهر ارخیوس یونان متولد شد . وی در سالهای ۴۳۰ تا ۳۳۵ پیش از میلاد زندگی و تحقیق مینموده است . گزنوفون و افلاطون از شاگردان سقراط بودند . گزنوفون با جوانی دوست بود که آن جوان دوست کورش کوچک ، برادر اردشیر دراز دست بود و این دوستی موجب گردید ، با توجه به آنکه گزنوفون از جنگهای خانوادگی آتن به تنگ آمده بود به مشرق زمین و ایران سفر کند و به تحقیق پرداخت و تاریخ زمان خود را به رشته تحریر در آورد و از آنجا که زندگی کورش در آن زمان ، زبان زد خاص و عام بود کتابی را به نام کورش نامه در شرح حال زندگی کورش کبیر به رشته تحریر در آورد . که هم اکنون یکی از کتابهای مرجع تاریخی جهان می باشد . نکته بسیار شگفت انگیز این امر در ذکر این مطالب توسط دشمنان ایران می باشد . یونان و ایران کینه ای دیرینه ولی بسیار متمدن و اخلاقی نسبت به هم داشتند . با اینکه دشمن یکدیگر بودند ولی هردوت مورخ نامدار یونانی ایرانیان را سرور آسیا معرفی میکند . گفتنی است که هرودوت مرگ بزرگ مرد جهان کوروش هخامنشی را در نبرد با سکاها ذکر کرده است ولی گزنوفون عکس این ادعا را ثبت کرده است



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

در کتابهای متعدد امده است در سنی افزون بر شصت سالگی؛با کیمیا خاتون دختر کراخاتون که نادختری مولوی می شود ازدواج می کند و همانگونه که در منابع تاریخی و نوشته های مولوی شناسان امده است ؛پس از مدتی به دلایلی که مشخص نیست کیمیا می میرد.
برای آنکه بدانیم شمس تبریزی به زنان چگونه نگاهی داشته است در مقالات او جستجو می کنیم که تنها کتابی است که از این عارف معروف-شمس پرنده- بر جای مانده است .هنگامی که به مقالات نگاهی می اندازیم چنین جمله ای خودنمایی می کند
:«نفس، طبع ِ زن دارد؛ بلکه خود ِ زن، طبع نفس دارد. شاورودهن و خالفوهن. یا رسول‌الله می‌فرمودی که مشورت کنید، خاصه در کاری که منفعت و ضرر ِ آن عام باشد. اکنون اگر مردی نیابیم با او مشورت کنیم، آنجا زنان باشند چون کنیم؟ می‌فرماید که با ایشان مشورت کنید، هر چه گویند، ضد ِ آن بکنید.» ص ۷۳۷-مقالات شمس

و در «عشق‌ نوازی‌های مولانا» همچنین از ص ۲۸۸ مقالات شمس مثال آمده، جایی که شمس تبریزی نظر تحقیر آمیز «حجاج بن یوسف» را نقل می‌کند:

«همه‌ی زنان یک رنگند. یک مزه‌اند. چه این زن پادشاه، چه زن آن گدا. آن بیشتر تفاوت از روی آرایش و لباس است. چون برهنه کنی، همه یکی باشد.»

و جناب شمس گویا، با آنکه زنان پارسا را می‌ستودند، اما معتقد است که «با این همه حال اگر زنی را بالای عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنیا افتد و در روی زمین، ……………………………………….» مناقب ‌العارفین ص ۱ـ۶۴۰
من شرمم امد که بقیه جمله را بنویسم.

و گویا جناب شمس همچنین باور دارند که «از زن شیخی نه آید.» و ادامه می‌دهند: «اگر فاطمه یا عایشه، شیخی کردندی، من از رسول علیه‌السلام بی‌اعتقاد شدمی. الا نکردند. اگر خدا تعالی زنی را در بگشاید، همچنان خاموش و مستور بود. زن را همان پس کار و دوک خود!» مقالات ص ۷۵۶ـ۷۵۵

من نمی خواهم تقدس همه عارفان را زیر سوال ببرم و کاری کنم که شما و دیگران به ریختن خون مرا مباح دانید اما بر این باورم که این نوشته ها در کتاب او هست، و برای انکه این موضوع را پایان دهم توجه شما را به این دو نکته جلب می کنم که در کتاب مقالات شمس امده است

«زن را همان به که پس ِ دوک نشیند در کنج ِ خانه، مشغول به خدمت ِ آن کس که تیمارِ او کند.» مقالات ص ۶۶۸

شمس در جایی وقتی که قرار است فخر رازی را تحقیر کند، او را کمتر از «زن ِ در پرده» می‌نامد.ص ۳۳۹ و ۷۲۶ مقالات
تنها به این پرسش من پاسخ دهید که ایا این نگرش عارفانه به درد امروز ما می خورد؟.در کشور ما که نرخ حضور دختران در دانشگاه بیش از پسران است و در عرصه کار و تلاش به شدت می کوشند ایا می توان انان را به درون خانه فرستاد تا به جای دوک با چرخ های صنعتی خود ؛تنها ؛خیاطی و گل دوزی کنند.
همه سخن من این است که شما در برخورد با ادبیات باید انچه را که به درد امروز نمی خورد تنهابه عنوان سند تاریخی و ارایه یک نظر در ان روزگار بپذیرید.ما نباید شمس را به کلی قبول یا رد کنیم.اگر هر حرفی را که زده بپذیریم ضرر خواهیم کرد. باید از میان حرفهایش برخی را هم دور ریخت .باور کنید که خیلی از حرفهای انها دردنیای امروز کهنه اند و منسوخ.به جای کلی قبول کردن انها ،بگذارید چوب نقد بر گرده کلفتشان بخورد.واهمه نداشته باشید گرده شان نمی شکند.

زبان فارسی ماندن و پایایی خود را وامدار دو چهره در درازای تاریخ است.نخست فردوسی و پس از ان سعدی.سعدی را شیخ اجل و استاد سخن نامیده اند امری که کوچکترین گمانی بر ان وارد نیست و بی شک استاد سخن سعدی است ولا غیر.اما این استاد سخن در زمینه زن ستیزی بسیار شعر و سخن دارد.بخش هفتم و پایانی زن ستیزی در شعر فارسی را به سعدی اختصاص می دهم واز این بحث خارج می شوم
در مقدمه بوستان سعدی امده است که« اشعار حماسی فردوسی،غزلیات عرفانی حافظ،‌رباعیات رندانه خیام و صحنه پردازی های بدیع نظامی هر یک به نوبة خود در میان ملل مختلف جهان جائی وسیع و شهرتی به سزا دارند» ولی،و این ولی مهم است، « به حق می توان گفت» که هیچ کدام به اندازة بوستان سعدی « پرمحتوا و همه جانبه نیست». « همة‌ مسایل اجتماعی» چه خرد و چه کلان با کوچکترین جزییات « بدون لکنت و به نحوی همه گیر {در بوستان}موشکافی شده است»( سعدی: بوستان (‌تهران چاپ اقبال،‌۱۳۷۴) چاپ هشتم در قطع جیبی)
بیش از شصت سال پیش بهمنیار نوشت، سعدی « نه تنها استاد سخن بلکه حکیمی بزرگوار ودانشمندی عالی مقدار است که تمام معلومات و تجارب و کمالات و فضایلی را که شرط پیشوایی و رهبری اخلاقی است دارد» و از آن گذشته،«آرزومند نیک اختری و رستگاری خلق بوده و در تهذیب اخلاق مردم» هر چه را لازم بوده، گفته است. استاد زرین کوب معتقد است که سعدی « معانی لطیف را در سهل ترین عبارت بیان می کند». به ادعای استاد ذبیح الله صفا، سعدی « زبان فصیح و بیان معجزه آسای خودرا» فقط صرف بیان احساسات عاشقانه نکرده بلکه « بیشتر آن را به خدمت ابناء نوع گماشت… و علی الخصوص (برای) راهنمائی گمراهان به راه راست به کار برد». محمد علی فروغی نیز براین باور بود که سعدی « نمونة کامل انسان متمدن حقیقی است که هر کس باید رفتار و گفتار اورا سرمشق قرار دهد». زنده یاد استاد غلامحسین یوسفی نیز از « مدینه فاضله» در کتاب بوستان سخن می گوید و می نویسد اساس عالم مطلوب سعدی « عدالت است و دادگستری»
ولی مگر درست نیست که در زمان سعدی نیز نصف جمعیت ایران را زنان تشکیل می دادند، و از آن گذشته اگر قرار است که « عالم مطلوب» سعدی « عدالت و دادگستری» باشد، پس چگونه است که………

Share this Post



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

گزنوفون مورخ نامدار یونانی در کتاب کوروپدیا ( زندگی کوروش بزرگ ) چنین می نگارد :

کوروش بزرگ پس از هفتمین بار که سراسر امپراتوری ایران را سرکشی کرد دیگر قدرت و توان جوانی را نداشت و روزگار پیری اش آغاز شده بود . پدر و مادرش سالها پیش با دنیای فانی بدرود حیات گفته بودند . وی به مناسبت هفتیمن سرکشی به کل سرزمینهای ایران که بیش از دهها کشور می شد جمع کثیری از رعیتهای و افراد عام ایران را گردآورد و سپس به آنها پاداشهای بسیاری بخشید . سپس شبانگاه به بالین خواب رفت . همان شب در عالم رویا ندایی او را مخاطب قرار داد و چنین گفت :

ای کوروش خود را آماده ساز زیرا به زودی به ملکوت خدایان پرواز خواهی نمود

کورش از شنیدن این ندا سراسیمه از خواب برخاست و خواب برای بزرگان بازگو کرد و چنین پاسخ شنید که به زودی به دیار جاوید خواهی شتافت . کوروش پس از شنیدن این سخن دریافت که آماده سفری بس طولانی و ابدی خواهد بود و پایان زندگی پر فراز و نشیبش اش فرا رسیده است . پس روی به درگاه یزدان نمود و چنین گفت :

ای ایزدان این آخرین قربانی من را پس از یک عمر مجاهدت و کوشش با لطف و کرم خویش بپذیرید . من از یاری خداوند در تمامی مراحل زندگی ام سپاسگزارم . موهبت او بود که به من راه درست را نشان داد و دریافتم چگونه باید از خطا دوری بجویم. خداوند را ارج مینهم که حتی در اوج قدرت هرگز از یادش دوری ننمودم . اینک تنها و آخرین آرزویم این است :

روزگار زن ٫ فرزندان ٫ دوستان ٫ مردم و میهن عزیزم سعادتمند گردد و عمرم را با شرافت به پایان برسانم

کوروش پس از این سخن راهی کوه مقدس ایرانیان شد و قربانیان بسیاری را روانه خداوند کرد . سپس به قصر خویش باز گشت تا اندکی بیاساید . چون زمان استحمامش فرا رسید او را دعوت کردند تا خود را شستشو دهد ولی وی پاسخ داد که ترجیح می دهد در بستر خویش به استراحت بپردازد . شب هنگام زمان شام فرا رسید . خادمانش وی را جهت صرف شام فرا خواندند ولی باز کورش از ترجیح داد که در بسترش آرامش اختیار کند . ولی چون عطش بسیاری داشت از خادمانش آب درخواست نمود و نوشید . فردای آن روز فرزندان را فراخواند . پسران کوروش در تمامی مراحل زندگی ( نبردها – سختی ها – شادمانی ها و . . . ) در کنارش بودند . سپس بزرگان هر قوم ایران را نیز فراخواند . موبدان و ریش سپیدان و اندیشمندان را خواست که همگی کنارش گردآیند . پس از آنکه افراد زیادی در محل حضور پیدا نمودند کوروش سخنان اش را آغاز کرد :

ای پسران – دوستان و بزرگان ایران اینک بدانید که عمر من به پایان رسیده است . نشانه های بسیاری وجود دارد که همگی از سفر به دیار جاوید خبر میدهد . من در زندگی ام مردی خوشبخت بودم . در روزگار کودکی از تمامی نعمات زندگی که هر کودکی نیک به دان آراسته بود برخوردار بودم . چون به دوران جوانی رسیدم مزایای جوانی را کسب کردم و از آن بهره جستم و در دوران پیری ام از هیچ نوع موهبتی محروم نبودم . از روز نخست به خاطر دارم که هرچه به عمرم افزوده می شد احساس قدرت و توانایی بیشتری میکردم تا حدی که در روزگار پیری احساس ضعف ننمودم . هر آرزویی که داشتم همگی برآورده شد و دست به هر کاری که زدم به یاری خدا پیروز و سرافراز شدم . دوستان و یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند . دشمنانم جملگی فرمانم را گردن نهادند . پیش از حکومت من کشورم سرزمین کوچک و گمنامی در آسیا بود که همه ساله مورد یورش بیگانگان قرار می گرفت . حال که مرگ من فرارسیده است آن را بزرگترین و مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم . جمله آرزوهایم بر آورده شد و سیر زمان به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خودپسندی را هرگز به خود راه ندادم . در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننمودم . حال که آخرین لحظات زندگی را سپری میکنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم . زیرا فرزندانم همگی سالم ٫ با نشاط و عاقل هستند و وطنم از همه جهت مقتدر و باشکوه است و یارانم مسرور و محتشمند . آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد . آیا با چنین موفقیت هایی نباید با آرامش خاطر و امید بسیار به دیار باقی چشم بر روی هم بگذارم ؟

حال زمان آن فرا رسیده است که من جانشین خود را برگزینم تا از نفاق و سخن بیهوده جلوگیری شود . من هر دوی شما پسران ( کمبویجه و تانااوکسار ( بردیا )) را به یک اندازه دوست می دارم ولی امور کشوری را به دست فرزند بزرگتر می سپارم که تجربه بیشتری دارد . من در دوران زندگی از سنت کشورمان بهره بردم و مقید به حرمت نهادن به برادران و بزرگتران بودم . چه در راه رفتن و جه در سخن گفتن . هنگام نشستن بزرگ تر و ریش سپیدان را مقدم از نشستن خود می دانستم . به همین جهت به تمام فرزندانم از دوران کودکی آموزش دادم که در تمامی مراحل زندگی به مهتران و بزرگان احترام گذارند و آنها را بر خود مقدم شمارند . شما و آیندگان نیز باید چنین کنید تا این سنت نیک ایرانی باقی بماند . پس تو ای کمبوجیه پس از آنکه بر اریکه حکومت ایران نشستی دمی در زندگی و کشورت غفلت مکن و این موهبتی بزرگ که خداوند به من داده بود را حفظ کن . تو ای تانااوکسار عزیز حکومت ماد ( آذربایجان و کردستان ) ٫ ارمنستان و کادوزی را به تو می سپارم . خداوند را سپاسگزارم زیرا تمامی نیازهای یک پادشاه نیکو را در شما دو فرزند عزیزم می بینم . کمبوجیه مسئولیت بیشتری نسبت به تو ای تانااوکسار بر عهده دارد . هردوی شما بایستی گونه ای حکومت کنید که زمان استراحت نداشته باشید . عشق به کارهای بزرگ و مشکل داشته باشید و در نهادتان پی ریزی کنید . کوشش کنید که فریب کاری و نیرنگ بیگانگان در شما نفوذ نکند . زیرا اینها مانع از درست حکومت کردن است .

ای کمبویجه بدان که عصای زرین – سلطنت را حفظ نمی کند بلکه یاران صمیمی و نیک برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه است . این را بدان که افراد وفادار عموما کم پیدا می شوند زیرا اگر این خصلت نیک فراگیر بود دیگر خیانت و دروغ و دشمنی وجود نداشت . پس تو نیز بایستی در تلاش برای جذب چنین افرادی باشی که البته این کوشش با جور ٫ ستم ٫ زور و قدرت یافت نمی شود بلکه با یاری به دیگران ٫ کارهای نیک و رفتار پسندیده بدست می آید . اگر برای اداره امور کشوری نیاز به یاری داشتی همکاران خود را از میان اشخاص شریف و اصیل برگزین . هم میهنان خودمان بدون شک از خارجیان و مردمان کشورهای دیگر بهتر به کشورشان خدمت میکنند و به ما نزدیک ترند . آنها از خون ماهستند و با آداب و فرهنگ و رسومات ما بزرگ شده اند . پس کوشش کن که از ایرانیان برای اداره این کشور بهره ببری . این پیوستگی که میان ایرانیان وجود دارد به لطف خداوند است و شما نیز باید برای حفظ آن کوشش کنید . اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید . هر افتخاری که نصیب هر کدام از شما دو برادر شود گویی برای دیگر کسب افتخار شده است پس تلاش کنید که برای یکدیگر موفقیت بیافرینید . هر کدام از شما که قدرت بیشتری داشته باشید هیچ کس جرات بی احترامی به برادر پایین تر را نخواهد کرد . پس موفقیت هر کدام از شما موفقیت آن دیگری است . در هیچ کجای گیتی ننگی بالاتر از نفاق و دورویی و دشمنی بین دو برادر و خانواده سراغ ندارم .

ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سپس سرزمین و وطنم را به شما می سپارم و از شما تقاضا دارم اگر می خواهید که رضایی خاطر من را فراهم سازید دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشید . امیدوارم این تقاضای من را عملی سازید زیرا من پیوسته ناظر بر اعمال شما هستم . پس از مرگ شما دیگر روح مرا نمی بینید ولی اثرات آن را در زندگی خویش احساس خواهید کرد . مگر بارها ندیده اید که کسی که دست به ریختن خون هم نوع خود می زند همیشه وحشت ٫ اضطراب و احساس گناه را در زندگی اش حس میکند و دمی راحتی و آسایش ندارد ؟ اگر روح و روان در زندگی زمینی تاثیری نداشت بدون شک هیچ گاه این افراد احساس پشیمانی و گناه نمی کردند و با انجام چنین کاری خشنود و سربلند می شدند . من در طول زندگی ام پیوسته باور داشته ام که روح آدمی پس از مرگ از کالبد خاکی جدا می شود ولی هرگز محو یا نابود نمی شود . هرگز نتوانسته ام باور کنم که زندگی یا روح و روان پس از مرگ وجود خارجی نداشته است . من همیشه بر این باور بوده ام انسان مانند جوهری رنگین است که پس از مرگ آلودگی ها و رنگهای تیره اش از آن جدا می شود و پاکی و اصالتش آغاز می شود . قطعات مختلف بدن به مبدا اصلی اش یعنی خاک باز میگردد . یاران و هم میهنان من : مرگ شبیه به خواب است در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از هر قید و بندی آزاد می شود بر آینده مسلط می شودو خبر آن را برای ما بازگو میکند . پس بدانید که من در تمامی مراحل زندگی شاهد و ناظر کارهای شما هستم . پس هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید . اگر هم بر این باور هستید که روح همراه با بدن نابود می شود و هیچ باقی نمی ماند از خدای بزرگ بهراسید که بدون شک ناظر و شاهد اعمال شماست ٫ نظام دنیا بر عهده اوست ٫ بر هر کاری تواناست و در بقایش شکی نیست . اگر کارهای شما پیوسته در راه عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی کشد که ارزش شما در بین مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز بیتشر می شود . ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر و به پایان حکومت خود نزدیکتر می شوید . حتی اگر فقط به نزدیکان و محبوبان خود ظلم کنید بدانید که دیگران بر چنین پادشاهی اعتماد نخواهند کرد و پایه های حکومتش سست خواهد شد . از تاریخ درس بگیرید و بر سرگذشت دیگران بیاندیشید . در آئینه گذشتگان بسیار پدران و فرزندانی بوده اند که اتحاد و مهرورزی را از زندگی خود هرگز دور نکرده اند . پس از آنها الگو بگیرید.ادامه دارد

Share this Post



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

این وضعیت کلی در ادبیات هم صدق می کند. از سویی ما در طول تاریخ ادبیات همیشه زنی را می بینیم که معشوق است. این زن واقعاً وجود خارجی ندارد، نفس نمی کشد، هویت ندارد و زیرمجموعه و طفیلی است. مثلاً در شعر سعدی زن بهانه است، همانطور که لیلی بهانه سرگشتگی و شیدایی مجنون است. همانطور که شیرین بهانه مجادله خسرو و فرهاد است. حتی در شاهنامه شخصیتی مثل “گرد آفرید” باهمه تفاوتهایی که با معشوقه های سنتی ادبیات ما دارد، کاملاً درحاشیه است. همه این زنها فقط درسایه مردهاست که تعریف می شوند.
ناصر خسرو در باره زنان به سختی قضاوت می کند او می گوید
بر قیاس خویش دانی هیچ ایزد در کتاب
از چه معنی چون دو زن کرده است مردی را بها؟
یا
در قصیده ۱۷دیوان که می خواهد مذمت دنیا را بکند دنیا را به زن تشبیه می کند که باید از زرق ان پرهیز کرد.
هر جا که بخواهد فریبندگی دنیا را پیش روی ما آورد از زن و فریب و مکر او صحبت می کند.گویا ناصر خسرو در زنان جز زرق چیزی نمی دیده و یا گویا مردان را برتر از زنان می داند و بر این باور است که زنان فریبکارند و مردان اینگونه نیستند.

زن جادوست جهان من نخرم زرقش
زن بود انکه مر او را بفریبد زن
صحبت این زن بد گوهر بدخو را
گر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن
مر مرا بررس از این زن که مرا با او
شست یا بیش گذشته است دی و بهمن
خوی او این است ای مرد که دانا را
نفروشد همه جز مکر و دروغ و فن
آری انانکه ناصر خسرو را حکیم می نامند ایا در برابر این اندیشه او که زن را جادو و مایه سحر می داندچه نظری دارند؟ناصر خسرو خود مرد است و می گوید من زرق زن را نمی خرم و به عبارت دیگر انکه زرق زن را می خرد مرد نیست.او می گوید اگر تو با زنان معاشرت کنی از زن کمتری.او بر این باور است که سن زنان مهم نیست .زن در هر سنی که باشد ترفند باز حیله گری است که جز جادو کردن کاری از او بر نمی اید.
او که چهل سال از عمرش را به لهو و لعب گذرانده و از انجام هیچگونه فسق و فجوری کوتاهی نکرده و بعد از آن دست از کارهای بد و بیراه کشیده ، در تولد دوباره ی خود با اولین نطقش به زنان می تازد و آنها را نامحرم به اسرار می خواند:

مگو اسرار حال خویش با زن

که یابی راز فاش از کوی و برزن

در جای دیگری زنان ناقصان عقل و دین می داند و به مردان سفارش می کند که آنها را مرده بیانگارند و روش آنان را در پیش نگیرند. و انگار نه انگار که این مردگان تا چندی پیش مونس دل و آرام جان او بوده اند:
منه بر جان خود بار زر و زن
قدم بر تارک این هر دو بر زن!
از دیگر کسانی که در ادب فارسی به شدت زن ستیز بوده و در کتابهایی نمونه ای از اندیشه او امده است شمش تبریزی است.شمس تبریزی همانگونه که ……..

ادامه دارد

Share this Post



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

میرزا نورالله عمان سامانی این عارف و عاشق اهل بیت در سال ۱۲۵۸ هجری، قمری در سامان دیده به جهان گشود و پس از ۶۴ سال زندگی پربار در سال ۱۳۲۲ قمری از دار فانی به دیار باقی شتافت. تعداد ابیات گنجینة‌الاسرار عمان سامانی را از ۸۲۵ تا ۸۳۱ بیت نقل کرده‌اند که نسخه حاضر ۸۳۱ بیت است. عمان سامانی کتاب گنجینة‌الاسرار را با الهام و تقلید “زیدة الاسرار صفی علیشاه” سروده است.

حسام‌الدین سراج نیز از این اشعار استفاده کرده و دو کاست با عنوان “وداع” را از اشعار عمان سامانی به بازار موسیقی آورده که این کاست مورد استقبال قرار گرفت.
این کتاب را بهادر محمدی سامانی با شرح کلمات، مقایسه نسخ و تفسیر ابیات گردآوری کرده است.محمدی سامانی این کتاب را با استفاده از دیگر نسخه‌ها جمع‌آوری کرده و در ابتدای کتاب بعد از مقدمه آنچه را که از عمان سامانی در دیگر کتاب‌ها و روزنامه‌ها بوده را نیز ضمیمه مطالب کرده است.نگارنده این کتاب همچنین صناعات ادبی را نیز یافته و به توضیح آن در پایان هر بیت پرداخته است.
همچنین در پایان کتاب نسخه بدل‌ها به همراه فهرست آیات نیز آورده شده است.

Share this Post



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :

img_9622
گرچه به باور من این ضرب المثل از فردوسی نیست اما در آن فرهنگ زن ستیزانه به خوبی دیده می شود.در فرهنگی که زن را با اژدها برابر می داند و هر دو را می خواهد که نباشد و هر دو را ناپاک می داند چه انتظاری می توان داشت که به اندیشه زن بها دهد.
من در اقیانوسی از شگفتی فرو می روم هرگاه غزلهای سعدی را می خوانم و از آن روح به ان لطیفی ان سخنان اسمانی را می شنوم و همان سعدی را می بینم که در بوستان و گلستان چیزهای دیگری می گوید.سعدی را می خوانم و غرق لذت می شوم

تو نه همچو آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و ایند و تو همچنان که هستی

و همین سعدی در جایی دیگر می گوید

زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پارینه ناید به کار

اما پرسش اساسی من در این بررسی این است که ما در برابر این اشعار چه کرده ایم؟
شوربختانه همه ما و به ویژه آن اساتید بزرگ زبان و ادب پارسی در برابر این اندیشه ها هیچ واکنشی نشان نداده اند.گویا فرهنگ نقد در بین ما ایرانیان مرده بوده است.شاید آن بزرگان آن چنان در برابر هیبت سعدی و مولوی و…دیگران میخکوب بوده اند که جرات نمی کرده اند کوچکترین نقدی از آنان بکنند.شاید آنان هم مانند آن بزرگان می اندیشیده اند و بر این باورها پای فشاری می کرده اند.
آن بزرگان بی گمان هیچ انتقادی نکرده اند و اشعار غث و ثمین بزرگان را چون بسته ای سالم تحویل گرفته اند و همانگونه به آیندگان تحویل داده اند.
هیچ یک از آنان نخواسته اند و یا نتوانسته اند که انتقادی بر اندیشه پیشینیان وارد کنند و ناگاه که با اندیشه های تازه روبرو شده اند نتیجه همان شده که امروزه می بینیم.
ما به فرهنگمان می نازیم.ما به ادبیاتمان می نازیم.ما به شاعرانمان می نازیم.اما هرگز جرات نکرده ایم بر آنها نقدی وارد کنیم.هر گاه کسی بر آنان” ان قلتی” نهاد با چوب تکفیر او را رانده ایم.ما شاید خیلی از کاستی ها را می دانیم اما بدون این که خم به ابرو بیاوریم، همچنان به گذشته مان افتخار می کنیم. باشد، حرفی نیست . افتخار کردن به گذشته ضرورتا بد نیست. به شرطی که آن گذشته به راستی افتخار آفرین بوده و به علاوه، از صافی یک بررسی انتقادی انسان سالار نیز گذشته باشد.اگر این گذشته ادبی ما مورد نقد قرار می گرفت و خوبی ها و بدی های ان در کنار هم به بازار عرضه می شد هیچ اشکالی نداشت.اما در دانشکده های ادبیات ما که افتخار داشتم دو سال از عمرم را در انجا حرام کنم نه تنها از این متاع (نقد)خبری نیست بلکه به کوچکترین انتقادی رگهای گردنشان بر افروخته می شود و …… گوئی بزرگان و استادان عالی مقام ما در گیر رقابتی با یک دیگراند تاروشن کنند کدام یک با اغراق بیشتری در باره گذشته سخن می گوید. اگر روش بزرگان به این صورت درست باشد، نخستین پی آمدش این خواهد بود که دیگر چه جای بحث و نقادی است؟

ما در بررسی اندیشه شاعران گذشته در برابر زن به حیرت می افتیم و حیرتبارتر انکه امروزه هم در نقد ان گذشته پر از خوبی و زشتی اقدامی نمی کنیم.

در ادبیات فارسی هنگامی که به بررسی شعر ناصر خسرو می رسند او را شاعری می دانند که شعرش سرشار از موعظه و حکمت است.او را شاعری می دانند که مدح نکرده است.اما این سخنان کلیشه ای است .واقعیت چیز دیگری است.بنده در مقاله ای به خوبی نشان خواهم داد که ناصر خسرو هم مداح است.داغ مدح به شعرش خورده است اما زن ستیزی در ادب پارسی را با بررسی این شاعر حکمی و خردگرا اغاز می کنم تا دریابید که باید چشمها را شست.جوردیگر باید دید.
ناصر خسرو مانند بیشتر اندیشوران ایرانی با زن و اندیشه او کاری نداشته است.او در دیوان خود زنان را ناقص عقل می داند.
“زنان چون ناقصان عقل و دینند چرا مردان ره آنان گزینند؟
یا
بگفتار زنان هرگز مکن کار
زنان را تا توانی مرده انگار

این اندیشه نه تنها در نزد ناصر خسرو بلکه در بین بسیاری از اندیشوران ایران نیز وجود داشته است. زن درجامعه مرد سالار ایران همیشه نقش دوم داشته است، در نتیجه…………
ادامه دارد

Share this Post



منبع:
http://aryaman.blogparsi.com



نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ

عاشق ایرانم وخانواده و ادبیات و اینترنت.گاهگاهی هم مرتکب شعر می شوم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که از دلنوشته هایم شما را خبردار می سازم.8سال است وبلاگ نویسی می کنم.
یاد گرفته ام که تعصب نداشته باشم و به دنیایی بهتر بیندیشم.دوست دارم که انتقادهایتان را بشنوم.ببینم و بخوانم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که در ان از غفلتها نیز می نویسم.غفلتهایی که دوره مان کرده اند و پیرامون ما چنبره زده اند.
غفلت از اخلاق جانمان را پر شرنگ کرده و امید واری به فردای بهتر از فرهنگ لغات ذهنمان تبعید شده است.هر دوکیمیاهای گمشده روزگار ماهستند.من نیز چون شما خیلی وقتها دلم برای راستی و درستی تنگ می شود.اگر حس کردید انچه در این وبلاگ امده است با اندیشه و احساس تان نزدیک است در نقل مطالب این وبلاگ بکوشید که باعث خوشحالی من خواهد شد.
بر این باورم که امروزه ادبیات درمانی بیشتر از اب درمانی مفید است.شما نیز آن راامتحان کنید.بی گمان سودی از ان به دست خواهد آمد.
مدیر وبلاگ : مسعود ناظم رعایا
پیوندها
%