تبلیغات
ناظم سرا - مطالب خرداد 1389
 
ناظم سرا
پروین می گوید:دل بی دوست دلی غمگین است.
 سلام بر دوستان ارجمند.
مدتها بود هوس کرده بودم شعری از خودم در ناظم سرا بگذارم.اما دو دل بودم.اما امشب بر دو دلیم چیره شدم و این شعر را که تازه تر از بقیه است پیشکش می دارم  به همه ی دوستان شاعرم به ویژه اهالی انجمن باران  سده لنجان به بهانه ی آغاز چهارمین سال از زندگی در زیر باران.

 آتشفشان واژه ها

 باید برقصی همچو ماهی در مرنجاب
 تا بشکفد از خاک تو گلواژه ی آب
آن وقت می فهمی بهای یک غزل چیست
 دیگر نمی ریزی به چاهی چامه ی ناب
آرایه هایت می شود خشمابه ی درد
 وقتی شغالی می درد پهلوی سهراب
 آتشفشان واژه هایت می گدازند
اهریمنان خفته را در عمق مرداب
اما سکوتت خوشترین تبشیر قرن است
 در گوش این رجاله های پیر کم خواب
 بگشا لبت را،در حماسه غوطه ام ده
 فردوسیم شو ؛گم کن آن توصیف مهتاب
لبریز شورم کن، سه گاهی آتشین ساز
 جانم بر آر از تن به زخمه یا به مضراب
 موسیقی و من،شعر و تو،اینجا بهشت است
 افسانه سوزا،دعوتم کن سوی گرداب
 گرداب یعنی غوطه خوردن در نگاهت
 افسونگرا بارانیم کن ،مست بشتاب
جشن بلوغ دختر باران خجسته است
اینک بهار آرزو،آیینه دریاب  




نوع مطلب :
برچسب ها : شعرهایم،
استاد جعفر ناظم رعایا

شاعر:استاد جعفر ناظم رعایا

ای آنکه زپیدایی در چشم نمی آیی
حالیست شگفت انگیز پنهانی وپیدایی
گر دیده نمی بیند ,شادم که دلی دارم
آن هم سر وکارش هست با زلف دل آرایی
از بخت بلند دل با آنهمه بهروزی
قربان دلم گردم و آن رتبه والایی
از چشم جهان بینان,پیوسته تو پنهانی
در بینش حقجویان همواره تو پیدایی
جانا به تو ارزانی این خانه که در آنی
یارب نرسد آنی, کز خانه برون آیی
گفتم که رهی یابم در خلوت دل اما
دیدم که ترا خوشتر در خلوت تنهایی
در دل که صفا باشد, آن عرش خداباشد
رای آنچه تو می دانی حکم آنچه تو فرمایی
مملوکی وخرسندی ,ملک است وخداوندی
قولیست که بر آنیم,عهدیست که می پایی
هرکس که تورا بشناخت او از دگران ببرید
در عالم عشاقی ,با حالت شیدایی
بیگانه کجا داند در خانه چه پنهانست
ماییم که می دانیم گنج است و نهان جایی
ماراست بس این باور از رهگذر ایا م
این نکته که امروز است پیوسته به فردایی
هرکس گذراند عمر با شیوه دلخواهی
ناظم! به غزلخوانی ,طوطی به شکر خایی




نوع مطلب : اندیشه های گوناگون، افکار استاد جعفر ناظم رعایا، 
برچسب ها : شعر،

بعضی آثار ادبیات داستانی در ایران سرنوشت عجیبی دارند. یا اصلاً کسی سال تا سال سراغ‌شان نمی‌رود و فقط وقتی درباره نویسنده‌هایشان صحبت می‌شود از این آثار هم نام برده می‌شود یا درست برعکس، می‌شوند آثاری که یا در طول زمان یا همزمان چندین مترجم می‌روند سراغ‌شان و ترجمه‌شان می‌کنند.

طبیعی است که در روند چند ترجمه‌ای نمی‌شود علاقه مترجم را به اثر نادیده گرفت؛ حتی ممکن است اثر شانس آورده باشد و مترجمی قابل آن را ترجمه کرده باشد، اما مترجم دیگری بخواهد آن را دوباره ترجمه کند.

در این صورت مترجم بعدی بهتر است چیزی برای ارائه بیشتر داشته باشد، مثلاً فارسی بهتر یا دست‌کم توضیحاتی برای درک بهتر اثر.

خانم دلوی ویرجینیا وولف سرنوشت دسته دوم را در میان آثار ترجمه شده ادبی در ایران دارد. یعنی در طول زمان چندین مترجم به سراغش رفته‌اند. البته جز پرویز داریوش که چند دهه پیش رمان را ترجمه کرده است، سه ترجمه مهدی غبرایی، خجسته کیهان و فرزانه طاهری از رمان خانم دلوی در همین چند سال گذشته وارد بازار کتاب ایران شده‌اند.

خانم دلوی ترجمه فرزانه طاهری را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است. طاهری شاید چندان مترجم پرکاری نباشد، از آن دسته مترجم‌هایی که سالی یکی دو کتاب ترجمه کنند، اما به‌شدت در انتخاب آثاری که ترجمه می‌کند وسواس دارد و معمولاً کتاب‌هایی که ترجمه می‌کند به‌سرعت جای خودشان را بین مخاطبان باز می‌کنند _ چه کتاب‌هایی مثل درس‌هایی از ادبیات روس که نمونه‌ای از نقد نو محسوب می‌شود و چه رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌هایی مثل کلیسای جامع نوشته ریموند کارور.

خانم طاهری سه سال برای ترجمه رمان وقت گذاشته است و جز خود رمان، دو پیشگفتار از دو چاپ مختلف، پیشگفتاری از ویرجینیا وولف، زندگی‌نامه وولف از زبان فرانک کرمود، گزیده کتاب‌شناسی و چند مطلب دیگر را هم ترجمه و به کتاب اضافه کرده است که در بهترین حالت، درک نسبتاً جامعی برای خواننده از رمان فراهم می‌کند.

خانم دلوی از زبان ویرجینیا وولف

خانم دلوی داستان یک روز از زندگی کلاریسا دلوی در روزی تابستانی از ماه ژوئن در شهر لندن است. کلاریسا شب مهمانی بزرگی داده و حالا برای خرید گل از خانه بیرون آمده.

داستان در آن روز تابستان سال ۱۹۲۳ می‌گذرد، در حالی که آدم‌ها در خیابان‌ها برای خودشان سرخوش‌اند و از جنگ جهانی اول تنها خاطره‌ای در ذهن آدم‌ها باقی مانده.

در واقع، رمان هم داستان همان چیزهایی است که در اذهان آدم‌ها می‌گذرد.

کلاریسا حین گردش یکی از دوستان سابق‌اش را می‌بیند که از هند برگشته است. دیدار دوباره او کلاریسا را به این فکر می‌اندازد که آیا در انتخاب همسر اشتباه نکرده است؟ همسری که سرش به قرارها و جلسات خودش گرم است و وقت ندارد با او غذا بخورد و همین طور دخترش الیزابت که دنبال ماجراجویی‌های خودش است و او مجبور است برای خودش بگردد و ترتیب کارهایش را خودش به تنهایی بدهد.

خانم دلوی در واقع داستان چالش‌های شخصی آدم‌ها با خودشان است. این که گذشته‌هایشان را مرور می‌کنند و خودشان را برای اتفاق‌های افتاده و نیفتاده سرزنش می‌کنند.

مهمانی خانم دلوی با موفقیت برگزار می‌شود، نخست‌وزیر هم از راه می‌رسد و چه افتخاری از این بالاتر. اما اواسط مهمانی، دکتر بردشاو خبر می‌دهد که یکی از بیمارانش خودکشی کرده است، بیماری که در جنگ حضور داشته، شاهد مرگ یکی از دوستانش بوده و تمام سال‌های بعد از جنگ را با خاطره این مرگ گذرانده.

خبر خودکشی از زبان دکتر بردشاو کلاریسا را عصبانی می‌کند: «مرگ وسط مهمانی من سرک کشیده.» فکر می‌کند آن‌ها قصد برهم زدن مهمانی را دارند، اما بعد این خودکشی تا اعماق وجودش را تکان می‌دهد.

«مرگ نافرمانی بود. مرگ تلاشی برای ارتباط بود؛ آدم‌ها که احساس می‌کردند رسیدن به مرکز، که به‌شکلی اسرارآمیز از چنگ‌شان می‌گریخت، محال است؛ نزدیکی مایه دوری می‌شد؛ شور و جذبه رنگ می‌باخت، آدم تنها بود. وصال در مرگ بود.»


ویرجینیا وولف نه تنها در زمان خودش بلکه در این زمان نیز جزو بحث‌برانگیزترین زنان و نویسندگان دنیا بوده و هست.

وولف در کودکی به مدرسه نرفت. خودش می‌گوید هیچ شانسی نداشته که با بچه‌های دیگر هم‌بازی شود، قهر و آشتی کند، فحش بدهد، حسودی کند. تنها کاری که می‌کرده این بوده که وسط کتاب‌های پدرش بچرخد.

اتفاقاتی که در دوره کودکی و نوجوانی برای وولف افتاد باعث شد چندین بار دچار افسردگی‌های حاد و فروپاشی‌های عصبی شود. برادر ناتنی‌ویرجینیا از او سوء استفاده می‌کرد و وولف خاطرات غمباری از آن روزها دارد.

مادرش در نوجوانی ویرجینیا می‌میرد و خواهر ناتنی‌اش جای او را می‌گیرد که او هم دو سال بعد از دنیا می‌رود. پدرش در اثر سرطان معده فوت می‌کند و یکی، دو سال بعد هم برادر تنی‌اش.

ویرجینیا می‌ماند و خواهری به اسم ونِسا که رد پایش را در بسیاری از آثار وولف می‌توان دید.

همه این خاطرات غمبار و افسردگی‌های ناشی از آن، بعدها نقشی کلیدی در زندگی خصوصی و حرفه‌ای ویرجینیا بازی می‌کنند. هم نقاط قوت کارهایش را تشکیل می‌دهند هم تبدیل می‌شوند به پاشنۀ آشیل خودش، زندگی‌اش و کارهایش.

بسیاری از نکاتی که وولف در آثارش به چالش کشیده است، از جمله زن، فلسفه زندگی، تنهایی آدم‌ها، مرگ، افسردگی و پوچی باعث شده منتقدان فراوانی وولف را زنی برج عاج‌نشین و به‌قولی مرفه بی‌درد بدانند که قدر و قیمت زندگی، روابط و جامعه‌ای را در آن زندگی می‌کرده ندانست و بعد هم با خودکشی کردنش به همه دنیا دهن‌کجی کرد.

اما یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای وولف در مقام نویسنده این بود: در زمانه‌ای که مردان حرف غالب را در ادبیات می‌زدند، وولف توانست جایی برای بیان تجربه‌های زنانه پیدا کند و حتی نویسنده‌های مرد را به سطحی‌نگری در بازنویسی واقعیت متهم کند. از دنیای زنان و داشتن حریمی خصوصی برای زنان حرف بزند و یک‌سر دنیای مردانه را در مواجهه با زنان به چالش بکشد.

"هیچ توجه کرده‌اید در طول سال چند کتاب درباره زنان نوشته می‌شود؟ هیچ توجه کرده‌اید چند تا از این کتاب‌ها را مردان نوشته‌اند؟ از این خبر دارید که، احتمالاً، شما زن‌ها قابل‌بحث‌ترین موجودات عالم هستید؟"

خانم دلوی/ ویرجینیا وولف/ ترجمه فرزانه طاهری/انتشارات نیلوفر/ چاپ اول- ۱۳۸۸/ قیمت: ۸۵۰۰ تومان





نوع مطلب : بزرگان ادبیات ایران و جهان، 
برچسب ها : رمان،

سلام بر دوستان گرامیم.

مدتها بود به انجمن ادبی باران سده لنجان نرفته بودم.این گرفتاری های زندگی انچنان نفسم را می برند که برای باران هم وقت ندارم.تا اینکه چند روز پیش به باران سری زدم.مانند همیشه دوستان آمده بودند .شعر خواندند و همه حظ کردیم.شعری از آرزو معتمدی خیلی دندانگیر بود.شاید بعدها شعرش را در وبلاگ گذاشتم.در آن روز خانم نجمه امامی هم شعر خواندند.خانم امامی مدتی است شعرهایش را زیادتر در وبلاگش می گذارد و به قول خودش" تنها چیزی که در این نوشته های اخیر مد نظرم بود آزمودن خودم در تند نویسی  بود برای رسیدن به بدیهه سرایی . و اینکه با تند نوشتن یک غزل چقدر می توانم دچار عیب و نقص شوم . غزلهای نام برده ۱۰دقیقه ای و حد اکثر ۳۰دقیقه ای و تر و تازه از تنور جگر بر خاسته بودند . بنابر این……………." شعری که آن روز خواندند این غزل بود

مثل تار یکترین قسمت یک نقاشی

دلم آن قدر گرفته است که بایدباشی

باشی وگیج شود فاصله ها آن لحظه

لحظه ی وصله زدن بر ترک این کاشی

تا لب حوضچه ی کودکی خود با هم

بدویم از بغل بازی قایم باشی

پای شبدر به هوای خوش فر وردین ماه

هی بخندیم و تن گریه شود سم پاشی

پاک کن دود کش ذهن مرا چون گشته است

مثل تاریک ترین قسمت یک نقاشی

این شعر خانم امامی نشان می دهد شاعر خیلی خوب دارد اوج می گیرد.نخست آنکه این شعر بر خلاف بسیاری از اشعار خانم امامی یک روایت شاعرانه است.گرچه در آغاز شاید شما این گونه بپندارید که این شعر گفتگوی شاعر با مخاطبی است .هرچند این غزل، روایتی از گفتگوی شاعر با مخاطب است،اما روایتی است که بر اساس اصول داستان روایی از نقطه ای آغازین و مشخص آغاز می شود و ملزومات گفتگو ،عامدانه یا غیر عامدانه از آن حذف شده است.همانگونه که در استعاره با تشبیهی روبرو هستیم که یکی از ارکان چهارگانه تشبیه را ندارد(و گاه دو رکن مفقود است) در این شعر نیز روایتی از یک لحظه ی شاعرانه است که اسباب گفتگو از ما نحن فیه غزل حذف شده اند.یک روایتی که شاعر از راوی در آن فاصله گرفته است.در این روایت که آدمی را بی اختیار به یاد تابلو-ترانه های معینی کرمانشاهی و بیژن ترقی می اندازد با یک واقعه روبروییم.می دانیم که در تابلو-ترانه ها محور عمودی شعر بسیار مستحکم تر از محور افقی است.اگر با بلاغت سنتی به این شعر نظر کنیم آرایه رد الصدر الی العجز در این شعر بسیار نقش مهمی را در استحکام محور عمودی شعر بازی می کند.داستان یا روایت از لحظه ای آغاز می شود که ذهن خواننده بی اختیار به گوشه ای از پازل روایی پرتاب می شود.یک ضربه و آن هم تنها یک ضربه ما را از دنیای خود بیرون می کشد و در مداری می اندازد که حالا باید فریم در فریم تصویر را هضم کنیم.

حرکت در این شعر در محور عمودی بیداد می کند.اگر شعر گذشته ها را در این فرمول بگذاریم که شاعران هر بیت را روی بیت دیگری می گذاشتند که هیچ ارتباطی بین لایه های شعر نبود؛در این شعر خانم امامی؛ این رویه نابود شده است.از بیت نخست تا آخر به وسیله معانی ممتد و تصاویر پی درپی و مرتبط با یک تابلو رو بروییم.اگر غزل گذشتگان چون دیواری چینه ای بود که هر بیت ،چینه ای مجزا بود و قابل کسر از کل دیوار؛این شعر خانم امامی تابلو فرشی است که شما هر بیتی را که از آن بردارید به معنا و صورت لطمه ای غیر قابل جبران وارد کرده اید.البته در محور افقی این امر نمود کمتری دارد.بی شک و بی گمان در شعر مسئله اصلی ارتباط با مخاطب و به اصطلاح ایصال است تا خواننده تصویر و معنی شعر را دریابد و از آن لذت ببرد. در این شعر ؛خواننده یا شنونده، آنی از ارتباط با شعر قطع رابطه نمی کند.در این شعر که بین شاعر و راوی به یقین فاصله هست،همین فاصله قوت شعر را می رساند.به نظر من در لحظه ی سرایش شعر ؛شاعر در تعارض کامل با خود بوده و همین امر که بر حسب اتفاق رخداد میمون و مبارکی هم هست باعث شده که راوی از شاعر فاصله بگیرد و به گشت و گذار در در دنیای خیال پردازی بپردازد و صور خیال را شکار کند و به موسیقی نیز بیندیشد.به نظر می رسد شاعر ،من خود را رها کرده و وانهاده و پله پله بالا رفته تا به شاعرانگی برسد.

همه ی روایت شعر ،روایت یک لحظه است.همه ی رخدادها آنی و لحظه ای تصویر می شوند.این نشان می دهد زمان چه اندازه در ذهن شاعر مهم است.بودن آن کسی که دلبخواه شاعر-راوی است برای یک لحظه است.همه ی رخدادهای مبارک در یک لحظه رخ می دهند.چون نمود برقی بر پهنه ی آسمان یا رد نور لیزری در تاریکی.همه چیز در یک زمان اثیری است.شعر یک مدار است .یک دایره است.در دو سوی این دایره اگر دو نقطه را داشته باشیم که یکی مبدا و دیگری مقصد باشد،پایه حرکت بر تمرکز ذهن خواننده بر تاریکترین قسمت یک نقاشی است.از اینجاست که به دنبال شاعر می رویم و آنجایی هم که فرود می آییم باز بر تاریکترین قسمت یک نقاشی است.اما نکته اصلی شعر در این نیست.نکته اینجاست که گرچه آغاز و پایان این سفر ذهنی از نقطه ای تاریک آغاز می شود و به تاریکی می رسد اما در این میانه تنها نور است و امید و زندگی.تو گویی روح خیام در جان خانم امامی حلول کرده و باردیگر داستان زندگی ما که کتابی بی اغاز و انجام است را به زبان قرن چهاردهم خورشیدی منادی شده است.در این روایت در حقیقت می توان نور و تاریکی و امید و نامیدی و خشکی و تری را با هم دید.اگر بپذیریم که هر نقاش و تصویر گری؛ عامدانه بخشی از نقاشی را به رنگ سیاه ایجاد می کند پس می توان گفت که نقاش جهان نیز مرگ را به عنوان نقطه سیاهی بر نقاشیش نگاشته است.شاعر در پی القای این نکته است که اگر در تاریکترین بخش نقاشی ؛کسی را که ما خواهان اوییم با ما باشد می تواند باز حیات را جاری کند.این نکته ای شگرف است و پرسش این است که آیا در مرگ نیز صادق است؟آدمی پس از رسیدن به اوج، بی گمان در بسیاری از نمونه ها با این نکته روبرو است که دیگر دودکش ذهنش آن توانایی را ندارد که چون دوران پیش از آن ،دودهای ذهن را به بیرون دهد.اگر در اینجا کسی همراه ما باشد که مدام این دودکش را پاک کند بی گمان با ذهنی پاک و جوان و آماده همراه خواهیم بود.

تصویر سازی شعر بر سه عنصر"واقع گرایی"و "تخیل" و "وصف"بنا شده است.انچه در تصویرها دیده می شود این است که به گونه ای بالسویه هم واقع گرایی و هم تخیل پا به پای هم در شعر جریان و حرکت دارند.کل شعر توصیف است.

ایجاز در این شعر بسیار دیده می شود.حرکت در چند مرحله از عمر است.کودکی ،نوجوانی،جوانی و میانسالی و ….اگر بپذیریم که فشردگی کلام(ایجاز)ویژگی اصلی شعر است و این نتیجه را بگیریم که کارکرد هنری شعر نیز از همین عنصر ناشی می شود می توانیم شعر خانم امامی را یکی از اشعار موفقشان بدانیم.





نوع مطلب : نقدها و تحقیق هایم، 
برچسب ها : نقدها و تحقیق هایم،

آثار کارل پوپر، فیلسوف اتریشی – انگلیسی، در سال‌های اخیر در ایران با استقبال زیادی روبرو شده است.

"ناکجاآباد و خشونت" گزیده‌ای از سخنرانی‌‌ها و گفت‌وگوهای کارل پوپر به انتخاب و ترجمۀ خسرو ناقد و رحمان افشاری در فاصله‌ای کوتاه به چاپ دوم رسیده است.

پیشگفتار "ناکجاآباد و خشونت" حاوی مروری است بر ترجمه آثار پوپر به زبان فارسی که نشان می‌دهد بیشتر نوشته‌های این مدافع پی‌گیر "جامعه باز" به فارسی ترجمه شده است.

مقاله "جهان اندیشگی کارل ریموند پوپر" به قلم خسرو ناقد، خواننده را به طور اجمالی و به زبانی ساده با زندگی و نظریات پوپر آشنا می‌کند.

«نویسنده در این گفتار کوشیده است تا با نگاهی به زندگی و تأملی در جهان اندیشگی پوپر، و نیز با اشاراتی به امکان قرائتی نو و متناسب با زمان از نظریات این فیلسوف اتریشی/ انگلیسی، چشم‌اندازی تازه از اندیشه‌های پوپر به دست دهد.» (ص ۱۵ کتاب)

نظریه شناخت نزد پوپر
سه گفتار نخست کتاب، سخنرانی‌های مهمی از پوپر هستند که در مناسبت‌های گوناگون ایراد کرده است.

در گفتار "درباره به اصطلاح منابع شناخت" او با احاطه به "فلسفۀ علم" هرگونه شناخت نهایی و قطعی را رد می‌کند. از نظر پوپر هیچ شناختی "حکم ابدی" یا "وحی منزل" نیست. به نظر او «معرفت ما چیزی جز حدس و فرضیه نیست و هیچ اقتدار و آمریتی و هیچ منبع شناختی – خواه عقل خواه مشاهده – ندارد و ما می‌باید همواره همه نظریه‌های خود را به بوته آزمون و سنجش بگذاریم.» (۱۶)

پوپر: «من اصلا نمی‌گویم که چیزی می‌دانم؛ مدعای من چیزی جز حدس و فرضیه نیست... اگر تو به مسئله‌ای که من با حدس خود و به شیوه‌ای آزمایشی قصد حل آن را داشته‌ام علاقه‌مندی، پس می‌توانی در حق من لطف کنی و تا آنجا که برایت میسر است بکوشی آن را هرچه موشکافانه‌تر نقد کنی!»(۵۶)

پوپر به پیروی از سقراط بر "محدودیت معرفت بشری و خطاپذیری خرد آدمی" تأکید می‌ورزد و راه خود را از شاگردان "حقیقت‌باور" فیلسوف بزرگ یونان جدا می‌کند. (۱۷۲)

در ادامه‌ی همین دیدگاه، پوپر مرجعیت (اتوریته) شناخت را، کمابیش با همان صراحت اندیشمندانی مانند میشل فوکو، کنار می‌زند: «همه ادعاهای ما و نیز تمام ادعاهای مبتنی بر ادراکات و حتی همه ادعاهای حقیقی ما با عناصری از عدم اطمینان گره خورده است.» (۵۰)

دانایی محدود در برابر نادانی بیکران
پوپر در گفتاری به عنوان "درباره دانایی و نادانی" محدودیت افق دانایی انسان را نشان می‌دهد. او به ویژه روشنفکران را به فروتنی فرا می‌خواند: «ما اگرچه در رابطه با دانش اندکی که داریم با یکدیگر متفاوتیم، لیکن در نادانی بی‌کرانمان همه با هم برابریم.» (۱۶)

مقاله پایانی کتاب به قلم هانس آلبرت، فیلسوف معاصر آلمانی، که از دوستان و همفکران پوپر بود، بر این نکته تکیه کرده است. در این مقاله هسته اصلی شیوه تفکر پوپر، یعنی "عقل‌گرایی انتقادی" به طور فشرده تشریح شده است.

به گفته‌ی آلبرت: «عقل‌گرایی کلاسیک بنا را بر این می‌نهد که دست یافتن به معرفت یقینی امکان‌پذیر است، حال آن که عقل‌گرایی انتقادی این امکان را منتفی می‌داند.» (۱۷۲)

مدافع جامعۀ باز
کارل پوپر اندیشمندی یگانه است که اندیشه خود را از میان نحله‌ها و گرایش‌های فکری بی‌شمار گذر داده است. کافی است به یاد آوریم که او در عین نقد مدرنیته، هم با بینش انتقادی "مکتب فرانکفورت" در جدل است و هم با پوزیتیویست‌های "مکتب وین"؛ و به علاوه راه خود را از شک‌گرایان "افراطی" از قبیل تامس کوهن نیز جدا کرده است.

دستاورد این نقد گسترده و بنیادی، در عرصه سیاسی چند اصل مهم است که در تمام آثار پوپر نمایان است: مدارا (تولرانس) در رفتار مدنی، تکثرگرایی یا پلورالیسم در شکل حکومت و دموکراسی به عنوان آیین حکمرانی. او این سه اصل را از ویژگی‌های "جامعه باز" می‌داند و در ستایش آن می‌گوید: «جامعۀ باز آزادترین، عادلانه‌ترین، خودنقادترین و اصلاح‌پذیرترین جامعه‌ای است که تا کنون وجود داشته است.»

رد خشونت
نظریه سیاسی پوپر با پرسشی ساده شروع می‌شود: «چه می‌توان کرد تا نهادهای سیاسی ما چنان سازمان یابند که حاکمان بد و بی‌کفایت کمترین زیان ممکن را برسانند؟... دموکراسی به اعتقاد من می‌تواند از لحاظ نظری به عنوان پاسخی به این پرسش بسیار فروتنانه ارائه شود؛ چرا که دموکراسی به ما امکان می‌دهد تا بدون خونریزی از دست حاکمان بد و بی‌کفایت و مستبد خلاص شویم.»(۵۱)

در گفتار "ناکجاآباد و خشونت" که نام خود را به کتاب داده، پوپر در برابر طرح‌های خیالی (اوتوپیسم) از اصلاحات مشخص و تحولات تدریجی دفاع می‌کند. «به نظر او اعتقاد به درافکندن طرح‌های آرمانی و دست‌نیافتنی، به قهر و خشونت می‌انجامد. وی به نگرش عقلانی در حوزۀ احتماع و گستره سیاست باور دارد و معتقد است که هر نگرش دیگری به راحتی به کاربرد خشونت منتهی خواهد شد.» (۱۷)

پوپر طرح‌های آرمانی را جاهلانه می‌داند. البته او غافل نیست که چه بسا این گونه نظام‌های فکری "لاف عقل" می‌زنند، اما استدلال می‌کند که در این تبلیغات هیچ استدلال علمی وجود ندارد که بتواند هدف‌های نهایی را توجیه کند. در این عرصه غلبه با تعصبات و باورهای ایدئولوژیک است.

جهنم واقعی با وعدۀ بهشت خیالی
کارل پوپر وعدۀ ظهور منجی (مسیانیسم) را به مثابۀ وجهی از فرجام‌‌گرایی آرمانی "به غایت جذاب و گیرا" اما در عین حال "خطرناک و زیان‌بخش" می‌داند، و آن را به نقد می‌کشد.

به نظر او این گونه بینش‌ها به امید ساختن بهشتی فریبنده برای نسل‌های آینده، برای معاصران جهنمی واقعی می‌سازند. یک یا چند نسل باید به فداکاری و ایثار و "شهادت" تن دهند، تا شاید نسل‌های بعد شاهد خوشبختی را در آغوش گیرند.

پوپر در برابر رؤیاهای دور و دراز، و به زعم او عوامفریبانه، از اصلاحات مشخص و روزمره دفاع می‌کند: «بهشت را نمی‌توان بر گستره زمین آفرید. آنچه می‌توان انجام داد آن است که در زندگی هر نسل، اندکی از رنج و اندکی از بی‌عدالتی کاست. بر این روال چه بسیار کارها که می‌توان انجام داد...» (۱۰۰)

فیلسوف خوش‌بین؟!
کارل پوپر در دو گفت‌وگوی مفصل، یکی به عنوان "سرچشمه‌های شناخت گوناگون‌اند" و دیگری به عنوان "بدون آزادی، نه به عدالت می‌‌رسیم و نه به امنیت" چکیده‌ی عقاید سیاسی خود را بیان کرده است.

پوپر را، به ویژه در مقایسه با فیلسوفان مکتب فرانکفورت، با آن بینش تاریک و آخرالزمانی، فیلسوفی خوش‌بین دانسته‌اند. اما پوپر به هیچوجه خوش‌خیال نیست و خوش‌بینی او نیز تا حدی "رندانه" است. او مدارا را برای آن می‌خواهد تا انسان در محیطی دشمن‌خو قادر به ادامه حیات باشد، و دموکراسی نیز برای آن لازم است تا آدمیان بتوانند از شر دولت‌های ناکارآمد و خودکامه در امان بمانند.

پوپر از بیان ناروشن و پیچیده بیزار بود و آن را ترفندی تقلب‌آمیز برای گریز از نقد می‌دانست. به گفته او "بیان پیچیده مسائل، این زبان مغلق، میراث شوم فلسفۀ آلمانی است». البته پوپر در جای دیگر روشن کرده است که منظورش "سنت هگلی" است، و گرنه بیان روشن و بی پیرایه‌ی ایمانوئل کانت را سخت می‌پسندد.

مترجمان کتاب این مزیت را در متن کتاب حفظ کرده‌اند.

شناسنامه کتاب:
ناکجاآباد و خشونت
(گفتارها و گفت‌وگوهایی با کارل پوپر)
به انتخاب و ترجمۀ خسرو ناقد، رحمان افشاری
تهران، انتشارات جهان کتاب
چاپ دوم، بهار ۱۳۸۹، ۲۰۲ صفحه





نوع مطلب : اندیشه های گوناگون، 
برچسب ها : اندیشه،
 دوست نادیده ی من محمد رضا راثی پور عزیز که عمرش دراز باد دو سالگی وبلاگش را جشن گرفته است.نخست آنکه دوسالگی وبلاگ"از هر دری سخن"خجسته باد.
و سخن دوم آنکه در این دنیا که هر وبلاگ به منزله ی چراغی است باید دست به دعا بر داریم و از خدا بخواهیم این چراغهای روشن را هرگزشام تعطیلی مباد.
من هر گاه مطلبی در وبلاگ دوستم می خوانم و به نوشته های او می اندیشم یا مزه ی شیرین شعرهایش را در زیر دندان احساسم مزمزه می کنم بی اختیار با نظمی تبریزی هماواز می شوم که

 به هر بزمی که او مستانه، لب بر خنده بگشاید
 قلم نشناسد از سر پای،هشیار این چنین باید.

من هم از زمره ی آن وبلاگ نویسانی هستم که با سیاست و ارباب آن کاری ندارم و مانند راثی پور گرامیم به ادبیات عشق می ورزم.من هر گاه وبلاگ راثی پور را نگاه می کنم گرچه با قالب آن همراهی ندارم اما مطالبش بر جانم می نشیند و بارها کوشیده ام خوانندگان گرامی سایت سده لنجان را نیز از این نوشته هایی که باید بر سر دست برد با خبر سازم.
راثی پور عزیز گرچه در نوشته ی آخرینش شکسته نفسی کرده اما همواره چون سخن از سر درد می گوید نه تنها با اهل ادب بلکه با بسیاری از دوستان ما همنوا شده است.او سفره ی دلش را باز می کند.چه اشکالی دارد آدمی سفره ی دلش را باز کند. او نیز با کاظم حمیدی شیرازی هماواز است که

 کینه از جام بزدا،تا که گلستان بینی
 بر سر سفره ی دل،با دگران بنشینی

 من از بخت نامساعدم گله مندم که وقتی اردبیل رفتم او را ندیدم اما امیدوارم حالا که می توانم با همراهش تماس بگیرم در دیار سبلان و سهند میهمانش شوم و صبح با هم خامه و کره گاومیش های اردبیلی بخوریم اما اگر این گونه نشد و ظهر هم از کبابهای پهن و خوشمزه اردبیل نخوردم می توانم هر وقت خواستم بر سر سفره احساسش بنشینم و از خوان شعر و شعورش توشه برگیرم.
خدا پدر بیل گیتس را بیامرزد و اموات آنانی را که اینترنت را افریدند.حالا من و راثی پور با هزاران کیلومتر فاصله در کنار همیم. برای او که ما را با دنیای دیگری از مهر و بزرگواری آشنا کرد آرزوی روزهایی روشن تر از دیروز دارم و امیدوارم هزار سالگی وبلاگش را با هم جشن بگیریم.
و تو ای دوست عزیز من .اگر به راثی پور گرامیم سر نزده ای بر روی نامش در حاشیه سمت چپ ناظم سرا کلیک کن و ساعاتی را از نثر و شعرش لذت ببر.خدایش پایدار داراد و چراغ عمرش هماره پرفروز باد.




نوع مطلب : نوشته های عمومی، 
برچسب ها :
نام شرکت مزدا برگرفته از اهورامزدا

 

اگر تا بحال نشنیده باشید بسیار تعجب خواهید کرد.

در سایت رسمی شركت مزدا، دو توضیح تكان دهنده درباره‌ی‌ نماد و نام این شركت آمده است :

 

The brand symbol expresses Mazda’s dedication to continuous growth and improvement. It is a symbolic development of the Mazda "M", and shows the company stretching its wings as it soars into the future.

 

ترجمه :

 

نماد تجاری بیان فداکاری مزدا به رشد مستمر و بهبود می باشد. این رشد نمادی از مزدا "م" ، و نشان می دهد شرکت کشش بال خود را به عنوان آن را به آینده soars است.

The company's name, "Mazda," derives from Ahura Mazda, a god of the earliest civilizations in West Asia . We have interpreted Ahura Mazda, the god of wisdom, intelligence and harmony, as the symbol of the origin of both Eastern and Western civilizations, and also as a symbol of automobile culture. It incorporates a desire to achieve world peace and the development of the automobile manufacturing industry. It also derives from the name of our founder, Jujiro Matsuda.

 

ترجمه :

 

نام شرکت "مزدا" ، مشتق شده از اهورا مزدا ، خدای اولین تمدن ها در غرب آسیا است. در حال حاضر تفسیر اهورا مزدا ، خدای عقل ، هوش و هماهنگی ، به عنوان نمادی از منشاء هر دو تمدن شرقی و غربی ، و نیز به عنوان نمادی از فرهنگ خودرو. این تکنولوژی از تمایل به دستیابی به صلح جهانی و توسعه صنعت خودروسازی انجام شد. همچنین از نام موسس ما ، Jujiro Matsuda مشتق شده.

 

 





نوع مطلب : نوشته های عمومی، تاریخ ایران زمین، 
برچسب ها :
پرنده فکر نمی کرد بی ثمر بشود
 شبیه کاسه و بشقاب و میز و در بشود
 که رفته رفته اسیر شکستگی باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود
پرنده می اندیشید:شب چه طولانی است
 و او چه کار کند زودتر سحر بشود؟
و او چه کار کند این خطوط صاف و دقیق
 به هم بریزد و دنیا وسیعتر بشود؟
نمی شود که قفس ارزو کند یکبار
 پرنده باشد و با باد همسفر بشود؟
 پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده و گفت:
 چه سود عمر کسی در قفس هدر بشود؟
 پرندگی که نباشد چه فرق خواهد کرد
 بهار سر برسد یا بهار سر بشود؟
پرنده می خواهد ارزو کند:"ای کاش
 فقط پرنده بماند"ولی اگر بشود
صدای همهمه ی خانه باز اجازه نداد
کسی از این همه اندوه باخبر بشود.
 شاعر:خدیجه رحیمی          




نوع مطلب : پرسه در اشعار ناب، 
برچسب ها : شعر،


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ

عاشق ایرانم وخانواده و ادبیات و اینترنت.گاهگاهی هم مرتکب شعر می شوم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که از دلنوشته هایم شما را خبردار می سازم.8سال است وبلاگ نویسی می کنم.
یاد گرفته ام که تعصب نداشته باشم و به دنیایی بهتر بیندیشم.دوست دارم که انتقادهایتان را بشنوم.ببینم و بخوانم.وبلاگ ناظم سرا جایی است که در ان از غفلتها نیز می نویسم.غفلتهایی که دوره مان کرده اند و پیرامون ما چنبره زده اند.
غفلت از اخلاق جانمان را پر شرنگ کرده و امید واری به فردای بهتر از فرهنگ لغات ذهنمان تبعید شده است.هر دوکیمیاهای گمشده روزگار ماهستند.من نیز چون شما خیلی وقتها دلم برای راستی و درستی تنگ می شود.اگر حس کردید انچه در این وبلاگ امده است با اندیشه و احساس تان نزدیک است در نقل مطالب این وبلاگ بکوشید که باعث خوشحالی من خواهد شد.
بر این باورم که امروزه ادبیات درمانی بیشتر از اب درمانی مفید است.شما نیز آن راامتحان کنید.بی گمان سودی از ان به دست خواهد آمد.
مدیر وبلاگ : مسعود ناظم رعایا
پیوندها
%